هر چند مرگ مادر براي فاطمهي
نوجوان بسيار سخت و تلخ بود، اما او در منزلي تربيت
يافته بود كه به خاطر مسايلي از اين، دست از حركت به سوي آيندهاي
پر از مسئوليت و همچنين از ادامهي حركت دعوت و ابلاغ دين اسلام
به تمامي جامعه دست نكشد، بلكه اين سختيها و تلخيها را پلههاي
صعود و ترقي به قلههاي موفقيّت تلقي نمايد.
فاطمهل با خود عهد
كرد كه تا آخرين لحظهي حيات از پدرش محافظت
و پشتيباني نمايد، و به جاي مادرش، درد و رنجهاي پدر را كه از
سوي قريشيان بر جسم و روح نازنينش وارد ميشد، آلام بخشد، هر چند
فاطمهل از نظر جسمي
كوچك و لاغر بود، اما از نظر ايمان و يقين،
بزرگ از نظر تقوي، قوي و در ياري رساندن و كمك پدرش بسيار
صادق بود. او در اين برهه از زمان به طور بسيار شگفتانگيزي تغيير
كرد و با وجود اينكه نوجواني بيش نبود، اما به پناهگاه معنوي و
تكيهگاه
روحي ـ بعد از خداوند ـ براي پدرش تبديل شده بود، درست همانند
مادرش خديجه ـ رضيالله عنهاـ. به همين علّت، فاطمه
را «اُم أبيها» لقب دادند، يعني مادر
پدرش به سبب آن دلسوزيها و حمايتهاي فراوانش كه
حاضر بود جانش را نيز فدا كند.
روزي مردي از
مشركان قريش بر سر رسول الله r خاك ريخت،
آن حضرت r با سر و لباس خاك آلود وارد خانه
شد، دخترش فاطمهي زهرا ـ رضيالله عنهاـ به طرف
پدر دويد و در حالي كه خاكها را از سر و صورت و لباس پدر پاك ميكرد، گفت: خيلي
ميترسم!
اين مشركان شما را به قتل ميرسانند!
پيامبر r جواب داد: دختر عزيزم! گريه نكن كه خداوند پشتيبان پدر
توست و
او را محافظت ميكند ([1]).