نمی دانم بازی روزکارست یا لطف او!


امروز یکی بهم گفت: رفاقت من وتو حکایت قهوه ایست که امروز به یاد تو تلخ تلخ نوشیدم که با هر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را دوست دارم یانه؟ و آن قدر گیر کردم بین دوست داشتن و نداشتن که قهوه ام تمام شد و من فهمیدم بازهم قهوه می خواهم حتی تلخ تلخ!!!!!!!!
با این حرف خندم گرفت ، که ناگهان رفتم توفکر و این شعر ازدلم دراومد:
شهد می باریدم چو زنبور ، خانه ام ویرانه شد
شهد هرجا می چکید و هرکی خورد دیوانه شد
نه به ایندم طعم دارم نه نه به ایندم رنگ و بو
قهوه ام حالا مگر ، یا خیال و آرزو ؟
خواب می بینم خدایا ، یا که لطفت بر منست؟
خسته ام ایندم زهر سو ، رحم کن شوخی بس است
اما او گفت : فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز
ديروز دلم در پي تو گمشده بود
سرگشته و دلتنگ نگاهت شده بود
مست وبي خود راه هرجا مي برد
طعنه بسيار ز مردم مي خورد
با نفس خاطر تو چشم ز مردم مي بست
حاليا غم ز نگاه پر ز شرارش مي جَست
قصه كم مي كنم از شرح جانسوز جدائی
كه مگر صبر دهد زین دل بي تاب رهائی
فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز