عبدالله بن سلام
صحابی رسول خدا خواست علی بن أبی طالب را از تصمیمش مبنی بر خروج منصرف سازد. به
همین دلیل وقتی که علی برای رفتن آماده شده بود نزد وی آمد و ترس خود در مورد رفتن
وی به عراق را بیان کرد و گفت: من میترسم که نوک شمشیر به تو اصابت کند- یعنی تو
کشته شوی- هم چنین به وی گفت که اگر منبر رسول خدا را ترک نماید دیگر آن را هرگز
نخواهد دید. علی این چیزها را از رسول خدا شنیده بود، پس در جواب وی گفت: به خدا
سوگند رسول خدا این چیزها را به من گفتهاند. افرادی از اهالی کوفه و بصره که با
علی بودند چنان جرأت یافته بودند که به علی گفتند: بگذارید او را بکشیم. وضعیت
چنان شده بود که قتل مسلمانانی که در سر راه آنان قرار میگرفتند، یا اگر از قول یا
عمل کسی در مورد جان خود احساس خطر میکردند، برای آنان امر آسانی شده و در مورد
آن اشکالی مشاهده نمیکردند. این سخن و تهاجم آنان بر این دلالت دارد که ورع و
تقوایی نداشتند و صحابه بزرگوار را در آن جایگاه شایسته ای قرار نمیدادند که رسول
خدا به مردم بعد از آنان دستور داده بود تا آنان را در آن جایگاههای شایسته قرار
دهند. اما علی بن أبی طالب آنان را نهی کرد و گفت: عبدالله بن سلام مرد صالحی است([1]).
امیرالمؤمنین از
مدینه خارج شد و هنگامیکه به ربذه([2]) رسید، همراه با افراد خود در آنجا اردو زد
و تعدادی از مسلمانان که تعدادشان به دویست نفر میرسید نزد وی آمدند([3]). در ربذه پسرش حسن در حالی که گریه میکرد
و خوف و ناراحتیش نسبت به اختلاف و پراکندگی و تفرقهای که دچار مسلمانان شده بود،
آشکار بود نزد وی آمد و به پدرش گفت: به تو چیزی گفتم اما تو آن را نشنیده گرفتی،
فردا دچار بلایی میشوی و کسی تو را یاری نمیکند. علی گفت: پیوسته مانند زن ناله
میکنی، چه گفتی که من انجام ندادم؟ حسن گفت: وقتی عثمان را محاصره کردند به تو
گفتم از مدینه بیرون شو تا وقتی که او را میکشند آنجا نباشی. پس از آن، روزی که
او کشته شد به تو گفتم بیعت نکن تا فرستادگان ولایات و قبائل بیایند و بیعت هر شهر
نزد تو بیاید. پس از آن وقتی که این دو مرد چنان کردند گفتم در خانهات بنشین تا
توافق کنند و اگر فسادی شد بدست دیگری باشد، اما به من گوش ندادی. علی گفت: پسرم
اینکه گفتی چرا وقتی عثمان را محاصره کردند از مدینه خارج نشدی، به خدا ما را نیز
چون او محاصره کردهبودند. اینکه گفتی بیعت نمیکردی تا بیعت شهرها بیاید، کار بدست
مردم مدینه بود و نخواستم کار تباه شود. آنچه درباره خروج طلحه و زبیر گفتی، این
برای مسلمانان وهن بود. به خدا قسم از وقتی که خلیفه شدهام پیوسته بر من چیره
بوده اند و اختیار نداشتم و چنان که باید تسلط نداشتم. اینکه گفتی در خانه
مینشستم، با تکلیف خود و با کسانی که پیش من میآمدند چه میکردم؟ میخواستی مثل
کفتار باشم که محاصره اش کنند و بگویند: نیست، نیست، اینجا نیست، تا پاهایش را
ببندند و بیرون بکشند. اگر در تکالیف خلافت که بر عهده من میباشد، ننگرم، پس چه
کسی در آن بنگرد؟ پسرم پس دست از سرم بردار([4]).
امیر المؤمنین در
مورد این قضیه تصمیم قاطع و روشنی گرفته بود و کسی نمیتوانست او را از تصمیمش
برگرداند. وی محمد بن أبوبکر صدیق و محمد بن جعفر را از ربذه به بصره فرستاد تا
مردم بصره را به کمک فراخواند. اما این دو در مأموریت خود موفق نبودند، زیرا
ابوموسی اشعری فرماندار علی در کوفه مردم را بازداشت و از خروج و جنگ در فتنه نهی
کرد و هشدار رسول خدا در مورد حضور در فتنه را برای آنان بیان کرد([5]). بعد از آن علی هاشم بن عتبة بن أبی وقاص را فرستاد، اما او هم به خاطر تأثیری
که ابوموسی بر مردم گذاشته بود، دست خالی برگشت([6]).