طبعا تمام افراد کوفه منظور نیستند؛ زیرا در آن هنگام در کوفه بسیاری از صالحین وجود داشتند بلکه منظور اهل فساد هستند که در پدید آوردن این رویدادها نقش بزرگی داشته اند.
هنگامی که حسین بن علی در مدینه بود، این اهل کوفه بودند که به ایشان نامه نوشتند و او را امیدوار کردند و به کوفه فرا خواندند که نهایتا علی رغم هشدارهای صحابه به ایشان به کوفه رفتند.
و هنگامی که ابن زیاد به امارت کوفه گماشته شد مردم از نصرت و یاری حسین دست کشیدند و فراتر از آن به لشکری پیوستند که با حسین جنگید و وی را شهید کرد.
لذا حافظ ابن حجر دربارهی موضع اهل کوفه در برابر حسین میگوید: غالب مردم با تهدید و تطمیع از حسین کناره گرفتند.[1]
هنگامی که حسینس با همراهانش در برابر لشکر کوفه قرار گرفت، حسینس بزرگان و سران کوفه را صدا زد و فرمود: «ای شبث بن ربعی! ای حجار بن ابجر! ای قیس بن الاشعث! و ای یزید بن الحارث! آیا شما به من ننوشتید که میوهها رسیده و منطقه سرسبز و شاداب و برکهها پر از آب است، بیا که سپاهی برای تو بسیج شده اند». گفتند ما چنین کاری نکرده ایم، فرمود: «سبحان الله، بلکه والله شما چنین کرده اید سپس گفت: ای مردم اگر مرا نمیخواهید بگذارید که به پناهگاه خود باز گردم».[2]
آری شاید آن نامههای که با نام آن افراد برای حسینس فرستاده شده بود، به نام آنان جعل شده باشد، اما دربارهی آن تعداد گسترده ای که با مسلم بن عقیل بیعت کردند و در پی آن مسلم به حسینس نامه نوشت که زودتر تشریف بیاورد، چه میتوان گفت.
آنان با این رفتاری که با حسینس داشتند، توصیف مختار بن ابی عبید ثقفی آن گاه که پس از شهادت حسین نزد ابن زبیر آمده بود بر آنان مطابقت داشت و آن اینکه ابن زبیر از مختار دربارهی مردم کوفه پرسید، مختار گفت: «آنان در ظاهر با حکام خود دوست و در باطن دشمن هستند» ابن زبیر گفت: این صفت بردگان بد طینت است، هرگاه صاحبان خود را ببینند به آنان خدمت نموده و اطاعت میکنند و چون از آنان دور میشوند، ناسزا و نفرین شان میگویند[3].
عجیب نیست که اهل کوفه چنین خائن و بیوفا باشند، خصوصا که کوفه گروههای بسیاری از اعراب و زنادقه و نواصب و غلات را در خود داشت.
ام سلمه به هیأتی از اهل کوفه گفت: شما هستید که پیامبر ص را ناسزا میگویید؟ گفتند: نشنیده ایم که کسی پیامبر را ناسزا گفته باشد، گفت: آری، مگر علی و دوستداران او را نفرین نمیکنید، رسول الله ص دوستدار علی بود[4]. اینان نواصب کوفه هستند.
دلیل دیگر بر وجود گروههایی از زنادقه و جهال در لشکر ابن زیاد که قدر حسین را نمیدانستند، این است که مردی از لشکر ابن زیاد به سپاه حسین گفت: آیا حسین با شماست؟ گفتند: آری، گفت: پس شما را مژده باد به جهنم، حسین گفت: بلکه به پروردگاری مهربان و شفیعی مطاع مژده دارم.
گفتند: تو کیستی؟ گفت: من ابن حویزه هستم، حسین گفت: پروردگارا او را قطعه قطعه به جهنم بیانداز، در همان حال اسبش رمید و افتاد و پایش در رکاب گیر کرد، راوی میگوید: او تکه تکه شد و جز پایش عضو دیگری روی اسب باقی نماند[5].
بلکه افرادی از سپاه ابن زیاد پیش از آن که به قتل حسین اقدام کنند، ایشان را با تیر زدند[6].
هنگامی که حسین احساس نمود که آنان قصد کشتن او را دارند به اصحاب خویش گفت پارچه ای بیاورند تا زیر لباس هایش بپوشد، از بیم آن که او را عریان نکنند.
هنگامی که پارچه را آوردند آن را پاره کرد و زیر لباسش پوشید، سپس وقتی که به شهادت رسید، جرات کردند و لباسهای ایشان را بیرون کشیدند.[7]
با توجه به سخنان صحابه رضی الله عنهم، اهل عراق متهم به قتل حسین و مسئول آن هستند، ام سلمه هنگامی که خبر شهادت حسین به وی رسید، اهل عراق را نفرین نمود و گفت: «او را کشتند، خدا آنان را بکشد، او را فریب دادند و تنهایش گذاشتند، خدا لعنتشان کند».[10]
هنگامی که گروهی از عراقیها از ابن عمر در مورد خون پشه در حالت احرام سوال کردند، گفت: «من از شما اهل عراق متعجب هستم پسر دختر رسول خدا ص را کشتید و از خون پشه سوال میکنید؟»[11]
خطبه ای که سلیمان بن صردس ایراد نمود و در آن اعتراف کرد که اهل کوفه مسببان اصلی قتل حسینس هستند، گویای مسئولیت عظیمی است که اهل کوفه در مورد قتل حسینس به دوش دارند[12].
عبدالمنعم ماجد کوشیده است که کوفیهای فرصت طلب و بیخاصیت را از قتل حسین تبرئه کند، او میگوید: «اهل کوفه به خاطر عدم رضایت و نصرت حسین مورد ملامت نیستند؛ زیرا در برابر قدرت قوی حکومت اموی کاری از دست آنان ساخته نبود».[13]
چگونه میتوان این را پذیرفت در حالی که اهل کوفه با خود عهد کرده بودند که حسین را یاری و حمایت کنند، و هنگامی که حسینس آمد بیتفاوت نگریستند و اشک ریختند، آن گونه که فرزدق شاعر به حسین گفت: دلهای مردم با تو و شمشیرهایشان علیه توست[14].
اهل عراق به پدر حسین که بیعت او را به گردن داشتند، سودی نبخشیدند، با آن که قطعا قدر و منزلت او نزد اهل عراق بیشتر از حسین بود.
اما هنوز با حسین بیعتی نداشتند، عمال و کارگزاران حکومت اموی هم چنان در عراق حضور داشتند، حسین فریب نامههایی را خورد که مردمی فتنهانگیز و شرارتپیشه به او نوشته بودند، او نیز اهل و اولادش را برداشت و به کوفه رفت، و کسانی که با ایشان جنگیدند فقط اهل عراق بودند[15].
محمدکرد علی مسئولیت قتل حسین را به گردن اهل کوفه انداخته است، او میگوید:
«اهل کوفه که پیش از آن علی و پسرش حسن را بییار و مددگار رها کرده بودند، باری دیگر حسین را نیز وسوسه کردند که به کوفه برود و به او قول همکاری و حمایت دادند تا حکومت را از یزید بگیرد، حسین فریب خورد، هنگامی که به کربلا رسید، به او خیانت کردند...» [16].
دربارهی رفتار و تعامل ناجوانمردانهی اهل کوفه با حسین که منجر به قتل وی گردید، صادقتر از گواهی بغدادی که در مورد غالیان کوفه ثبت کرده است گواهی دیگری نیست، او میگوید: کوفیها در بخل و خیانت مثل شده اند، مثلا میگویند: بخیلتر از کوفیها، خائنتر از کوفیها، خیانت آنان در سه مورد مشهور است:
أ. پس از شهادت علی با حسن بیعت کردند و در ساباط مداین به او خیانت کردند و سنان جعفی او را با خنجر زد.
ب. به حسینس نامه نوشتند و او را به کوفه فراخواندند تا علیه یزید از او حمایت کنند، او نیز فریب شان را خورد و به کوفه رفت اما در کربلا به او خیانت کردند و با لشکر عبیدالله بن زیاد همدست شدند تا این که حسین و بیشترین افراد اهل بیتش کشته شدند.
ت. خیانت شان به زید بن علی بن الحسین که بیعت خود با او را شکستند و چون جنگ به اوج سختی خود رسید او را به دشمن سپردند.[17]
[4]- طبرانی: المعجم الاوسط 1/228، هیثمی 9/130 گفته است: طبرانی در هر سه کتابش و ابویعلی نیز آن را آورده است، و رجال طبرانی رجال صحیح هستند جز ابی عبدالله که او نیز ثقه است سپس گفته: و طبرانی با سندی که رجالش تا ام سلمه ثقه هستند مانند آن را از رسول الله ص روایت کرده است.
[5]- ابن ابی شیبه: المصنف 15/98-99 با سندی که همه افرادش ثقه اند جز عطا بن سائب که صدوق است البته آخر کار حافظه اش ضعیف گشت و دچار اختلاط شد، طبرانی: المعجم الکبیر 3/117 هیثمی در مجمع الزوائد 9/193 گفته: طبرانی آن را روایت کرده و در سندش عطا بن سائب وجود دارد که ثقه است البته دچار اختلاط شده بود، طبرانی 5/431 از طریق ابومخنف از عطاء بن سائب، لالکائی: کرامات الاولیاء 138، ابن عساکر: تاریخ دمشق: ترجمة الحسین ص 219.
[6]- ابوزرعة: التاریخ 1/626 با سند صحیح، ابن عساکر: تاریخ دمشق: ترجمة الحسین ص 221 از طریق ابوزرعة، ابن العدیم: بغیة الطلب 6/966-967 ق.
[7]- طبرانی: 3/117 هیثمی گفته 9/93: رجالش تا گوینده ثقه اند، گوینده اش عبدالرحمن بن ابی لیلی انصاری مدنی کوفی، ثقه است ت 83 نگا: (التقریب 349)جریر بن عبدالحمید بن قرط این خبر را از او روایت کرده و او ثقه است لیکن بعد از 110 متولد شده است، نگا: التقریب 139.
بدین خاطر سند ضعیف است چون در آن انقطاع وجود دارد، ابن سعد ط 5/189، ابن عساکر 221 با همان سند طبرانی.
[9]- ابن سعد: ط 5/409 با سند صحیح، طبرانی 3/112، هیثمی 9/196 گفته: طبرانی آن را روایت کرده و رجال او رجال صحیح هستند، الشجری 1/164 با سند صحیح.
[10]- الفتح الربانی 23/176، احمد: فضائل الصحابه با سند حسن 2/782، طبرانی 3/108، هیثمی 9/194 گفته است: طبرانی آن را روایت کرده و رجالش ثقه اند.