هنگامی که محمد بن الحنفیه مطلع شد که برادرش حسین عزم سفر به کوفه را دارد، نزد او رفت و گفت: برادر من! تو محبوبترین و عزیزترین فرد نزد من هستی، برای کسی بیشتر از تو خیرخواهی نمیکنم، از بیعت با یزید و سکونت در این شهرها تا میتوانی دور باش، نمایندگان خود را بفرست و مردم را به سوی خود فرا خوان، اگر با تو بیعت کردند، خدا را سپاس کن و اگر مردم بر فردی دیگر اجماع کردند، از فضل و بزرگی و عقل و دین تو چیزی کاسته نمیشود، من بیم دارم که به یکی از این شهرها و نزد گروهی از مردم وارد شوی و آنان با هم اختلاف نظر پیدا کنند، گروهی با تو و گروهی علیه تو باشند و با هم درگیر شوند و نخستین قربانی تو باشی، ناگاه می بینی که بهترین فرد این امت از لحاظ شخصیت و پدر و مادر، خونش هدر میرود و به اهلش بیحرمتی میشود، حسینس به او گفت: برادر! من خواهم رفت، ابن الحنفیه گفت: پس در مکه بمان اگر امنیت داشتی، به راحتی زندگی میکنی و اگر هم خطری تو را تهدید کند به صحرا و قلههای کوهها پناهنده میشوی و از شهری به شهر دیگر میروی تا بنگری که مردم چه خواهند کرد، آن گاه با بینشی دقیقتر میتوانی تصمیمی درست اتخاذ کنی و با اطمینان اقدام نمایی، و اگر این امور را نادیده بگیری برایت بسیار مشکل ساز خواهد بود، حسین گفت: برادر من! تو برای من دلسوزی و خیر اندیشی کردی، امیدوارم که نظر تو درست و صائب باشد.[1]
هنگامی که خبر رفتن حسین به کوفه پخش شد، عموزاده اش عبدالله بن عباس نزدش رفت و گفت: عموزادهی من! مردم شایعه کرده اند که تو میخواهی به عراق بروی، به من بگو میخواهی چهکار کنی؟ گفت: تصمیم قطعی گرفته ام که امروز و یا فردا ان شاء الله بروم.
ابن عباس گفت: من تو را از این اقدام به خداوند پناه میدهم، به من بگو (خدا بر تو رحم کند) نزد قومی میروی که امیر خود را کشته و شهرهای خود را کنترل و دشمن خود را رانده اند، اگر چنین کرده اند، پس برو، و اگر امیرشان زنده است و عمال او در شهرشان پراکنده اند، پس تو را برای جنگ و قتال دعوت کرده اند، من میترسم که تو را فریب دهند و تکذیب کنند و به مخالفت تو بر آیند و تو را بییار و مددکار رها کنند و دشمنانت را بر تو بشورانند، حسین به وی گفت: من مشوره میکنم تا ببینم چه میشود.
راوی میگوید: شامگاه فردای آن روز ابن عباس نزد حسین رفت و گفت: «ای پسر عموی من! من دلشوره دارم و نمیتوانم خودم را نگه دارم، میترسم که در این مسیر هلاک و نابود شوی، مردم عراق مردمانی خیانتکار هستند، به آنان نزدیک مشو، در همین شهر بمان، تو سید اهل حجازی، اگر عراقیها واقعا خواهان تو هستند، به آنان بنویس که دشمن خود را از آن جا برانند، آن گاه تو برو، اگر هم اصرار به رفتن داری، به یمن برو، در آن جا قلعهها و درههای زیادی هست و یمن سرزمینی طویل و عریض است و پدرت نیز آن جا دوستانی دارد، آن جا در عزلت بمان و با مردم مکاتبه کن تا از افراد خود مطمئن گردی، من امیدوارم که با این کار به سلامتی به مقصود خود برسی، حسین گفت: ای عموزاده! والله، میدانم که تو خیرخواه و دلسوز من هستی، اما من تصمیم قطعی گرفته ام که بروم، ابن عباس گفت: اگر حتما میخواهی بروی، زن و فرزندانت را با خود مبر والله من میترسم که مانند عثمان جلو روی زن و فرزندانت کشته شوی»[2].
عبدالله بن زبیرس که برخی از روایات وی را متهم میکنند که وی از اسباب و تحریک کنندگان حسینس برای رفتن به کوفه بوده است، ثابت است که او نیز حسینس را نصیحت نمود و وی را از عواقب ترک مکه و رفتن به کوفه بر حذر داشت.
ابن زبیر به حسینس گفت: «کجا میروی! نزد قومی که پدرت را کشتند و برادرت را نیزه زدند، حسینس گفت: اگر در فلان و فلان جا کشته شوم، برایم پسندیدهتر است از این که به خاطر من به مکه بیحرمتی شود»[3].
عمر بن عبدالرحمن بن حارث بن هشام مخزومی[4] نزد ایشان رفت و گفت: «ای عموزاده! تو به شهری میخواهی بروی که امرا و کارگزاران حکومت هنوز در آن هستند و بیت المال هم در اختیار آنان است، مردم بندهی همین درهم و دینارند، میترسم همان افرادی که تو را فراخوانده و وعدهی نصرت و یاری داده اند، خودشان تو را بکشند، سپس برایش دعای خیر نمود و برگشت، و هنگامی که به حارث بن خالد بن العاص بن هشام خبر داد که به حسین چنین گفته ام، وی گفت: سوگند به خدای کعبه، برایش خیرخواهی کرده ای».[5]
برخی از اصحاب اقدام حسین و پیامدهای آن را قطع نظر از نتایجی که برای طرفین داشته باشد، به زیان امت و شر و بلا میدانستند، ابوسعید خدریس میگوید: «حسین برای رفتن بر من غالب شد» من به او گفته بودم «تو را به خدا، بر خودت رحم کن، در خانه بمان و علیه حاکم خود قیام نکن»[6].
جابر بن عبدالله میگوید: «من با حسین حرف زدم و گفتم: از خدا بترس، مردم را رو در روی یکدیگر قرار مده والله شما هم از کار خود راضی نخواهید بود، اما وی با من مخالفت نمود».[7]
ابن مطیع و ابن عیاش نیز وی را نصیحت کردند و از خیانت اهل کوفه بر حذر داشتند[8]
نه تنها اصحابی که نزدیک بودند، حسین را نصیحت نمودند بلکه اهل رای و فکر از شهرهای دیگر نیز هنگامی که از تصمیم ایشان آگاه شدند، به وی نامه نوشتند و از این کار منع نمودند، یزید بن الاصم[9] به حسینس چنین نوشت: «اما بعد، اهل کوفه تا تو را به هلاکت نیانداختند از اصرار خویش دستبردار نشدند، و من تو را به خدا میسپارم از اینکه مانند فریبخورده به رعد و برق عمل کرده و یا مانند کسی باشی که سراب را خیال آب میکند، بردباری پیشه کن و آنان که ایمان ندارند تو را از راه خود منحرف نسازند.[10]
احنف بن قیس برایش نوشت: صبر پيشه کن که وعده خدا حق است؛ و هرگز کساني که ايمان ندارند تو از راه خود منحرف نکنند! [11]
این توصیههای با ارزش و سودمند، تصمیم حسین برای رفتن به کوفه را عوض نکرد، بلکه عزمش را جزم کرد و به مدینه پیام فرستاد، نوزده نفر مرد و زن و کودک از برادران، دختران و زنانش از بنی عبدالمطلب نیز به وی پیوستند، محمد بن الحنفیه در پی آنان بر آمد و قبل از آن که حسین از مکه بیرون برود، به آنان رسید، وی باری دیگر کوشید که حسین را از این کار منصرف کند، اما تلاش او ثمری نداشت، محمد بن الحنفیه فرزندانش را امر کرد که به کوفه نروند، حسین گفت: آیا در جایی که من کشته شوم فرزندانت را از من دریغ میداری؟ محمد گفت: چه نیازی هست که تو قربانی گردی و آنان نیز با تو قربانی گردند، گرچه از دست دادن تو بر ما بسیار سنگینتر از دست دادن آنهاست».[12]
ابن عباس آمد و وی را نصیحت کرد، اما از رفتن به کوفه باز نیامد، ابن عباسس به وی گفت: «اگر برای من و تو زشت نمیبود موهای سرت را محکم میگرفتم و نمیگذاشتم که بروی» حسین گفت: اگر در فلان و فلان جا کشته شوم، بهتر از آن است که حرم مکه را بیحرمتی کنم، ابن عباس بعدها میگفت: «همین سخن وی مرا تسلی میدهد» ابن عباس حرم را بسیار تعظیم میکرد.[13]
حسین برای سفر آماده شد، روز ترویه هشتم ذی الحجه سال شصت هجری با اهل بیت خود از مکه خارج شد، گفته شده است که: شصت نفر از شیوخ اهل کوفه نیز با وی همراه بودند.
لیکن باز هم تلاشهای هدفمند برای جلوگیری حسینس از پیوستن به اهل کوفه ادامه یافت، عبدالله بن جعفر بن ابی طالب س[14] به همراه دو پسرش عون و محمد به وی چنین نوشت: «اما بعد، من تو را به خدا سوگند میدهم اکنون که نامه مرا میخوانی، بازگردی، من میترسم در این مسیری که در پیش گرفتهای خودت با اهل بیت خود هلاک و ریشه کن شوی...».[15]
اما حسین نپذیرفت که برگردد، عبدالله بن جعفر گمان کرد که حسین از ترس والی مدینه؛ عمرو بن سعید بن العاص به کوفه میرود، از این رو نزد عمرو بن سعید بن العاص رفت و از او خواست که برای حسین امان نامه ای بنویسد و وی را به خیر نوید دهد، عمرو بن سعید به عبدالله بن جعفر گفت: «برو هر چه میخواهی بنویس و بیاور تا بر آن مهر بزنم».
عبدالله بن جعفر چنین نوشت: «بسم الله الرحمن الرحیم، از عمرو بن سعید به حسین بن علی، اما بعد: از خداوند متعال میخواهم که تو را از آن چه در آن نابودی توست، منصرف کند و به آن چه صلاح توست، رهنمون گردد، به من خبر رسیده است که تو به سوی عراق حرکت کردی، من تو را به خداوند پناه میدهم از اختلاف و دو دستگی، من میترسم که در این کار نابود گردی من عبدالله بن جعفر و یحیی بن سعید را نزد تو میفرستم، با آنان بازگرد. تو نزد من در امان و سلامتی و برخوردار خواهی بود و با تو به بهترین وجه رفتار خواهیم نمود، خداوند بر این سخن گواه و کفیل و وکیل و بالای سر است، والسلام علیک».[16]
اما حسین این پیشنهاد و این امید را نیز رد کرد و به سوی کوفه ادامهی مسیر داد.
ابو واقد لیثی[17] وقتی که شنید حسین نزدیک مدینه رسیده است، به سوی او رفت و در "ملل"[18] به وی رسید و او را به خدا سوگند داد که به کوفه نرود و تاکید نمود که در این راه کشته خواهد شد، اما حسین این طلب را نیز رد نمود.[19]
عبدالله بن عمرب – شیخ صحابهی آن روزگار- چون از حرکت حسینس اطلاع یافت در پی وی رفت و با فاصلهی سه مرحله از مدینه به او رسید و به وی گفت: کجا میروی؟ گفت: میخواهم به عراق بروم، و سپس نامههای مردم کوفه را در آورد و به عبدالله بن عمرب نشان داد، ابن عمر گفت: «برای تو سخنی میگویم که پیش از تو به کسی نگفته ام: جبرئیل علیه السلام نزد رسول الله ص آمد و ایشان را میان دنیا و آخرت مختار گذاشت و ایشان آخرت را انتخاب فرمودند، شما هم پارهی تن ایشان هستید والله هیچ کس از اهل بیت ایشان به ولایت نمیرسند، خداوند متعال به جای آن برای شما چیز بهتری قرار داده است، پس بازگرد، تو از خیانت اهل عراق و آن چه پدرت از دست آنها میکشید، آگاهی»، اما باز هم راضی نشد که برگردد، عبدالله بن عمر حسین را در آغوش گرفت و گفت: «با کسی وداع میکنم که به کام مرگ میرود»[20].
ابن عمر بعدها میگفت: حسین برای رفتن به کوفه بر ما غالب آمد، به جانم سوگند، پدر و برادرش برای وی بهترین عبرت بودند، آن همه فتنه و ناجانمردی مردم را دید، دیگر میبایست تا زنده است، حرکتی نمیکرد و با مردم همسو میشد؛ زیرا جماعت و یکدستی بهتر است[21].
این نصیحتها و بر حذر داشتنها حسینس را از عزم و ارادهی رفتن به کوفه منصرف نگردانید. این جا یک سوال بسیار مهم مطرح است و آن اینکه: چگونه بزرگان صحابه و کبار تابعین و خویشاوندان نزدیک حسین همه از رفتن حسین به کوفه احساس خطر میکنند و نتیجهی این کار پیشاپیش برای همه مشخص است و در مقابل چگونه حسین بر رأی خود مصر است و نصیحتهای صحابه و کبار تابعین را نمیپذیرد؟
پاسخ این سوال این است که حسین به این نتیجه رسیده بود که یزید بن معاویه قهرا از او بیعت میگیرد و هرگز راضی نمیشود که وی آزادانه هر کاری را که بخواهد، انجام دهد، و امکان ندارد که یزید بیش از این خویشتنداری کند، فرستادگانی نزد حسین میآیند و میروند و در کوفه دعوتی گسترده به راه انداخته اند، این امور یزید را بر آن خواهد داشت که هر چه زودتر برای حسین محدودیتهایی اعمال کند.
شاید هم حسین احساس میکرد که ماندن وی در مکه بیشتر حساسیت ایجاد کند با توجه به این که وی از بیعت نمودن با یزید ممانعت مینمود، بدون آن که از نظر ظاهر موضع ایشان توجیهی داشته باشد.
و دیگر این که بیم حسین از رویارویی با طرفدارانش از یک طرف و رویارویی با بنی امیه در مکه از طرف دیگر، ایشان را به این فکر انداخت که هر چه سریعتر از مکه خارج گردد، و به همین سبب بود که ابن عباس توجیه ایشان را برای رفتن به کوفه پذیرفت و آن این که رویارویی در کوفه انجام گیرد نه در مکه.
شاید تصویر درخشان و امیدوار کننده ای که مسلم بن عقیل بنابر مشاهدات خود از کوفه برای حسین ترسیم کرده بود، وی را بر آن داشت که هر چه سریعتر از مکه خارج گردد، مسلم پیام داده بود که کوفه همه یکدست بیعت کرده اند و پیروزی بسیار نزدیک است، و برای محقق شدن آن حسین باید هر چه زودتر به آن جا میرفت.
حسین اندیشید و به این نتیجه رسید که اوضاع کوفه به نفع اوست؛ زیرا امیر کوفه، نعمان بن بشیر بسیار مسالمتآمیز رفتار میکرد و هزاران نفر هم در آن جا مشتاق دیدار و آماده به خدمت ایشان بودند.
[2]- طبری 5/383-384 از طریق ابومخنف، ابن عساکر: تاریخ دمشق (ترجمة الحسین بن علی س) ص 204، مزی: تهذیب الکمال 6/420.
[3]- ابن ابی شیبة 15/95 با سند حسن، المعرفة و التاریخ با همان سند 2/753، طبری 5/384-385 از طریق ابومخنف. از هیچ طریق صحیحی ثابت نشده است که ابن زبیرس حسینس را برای رفتن به کوفه تحریک کند، فقط از طریق ضعیف نقل شده است، طبری 5/383 از ابومخنف، ابن سعد: ط 5/401 با سند ضعیف و مرسل، مراجع زیر به همین سند ابن سعد تکیه نموده اند:
ابن عساکر، ترجمة الحسین 264-265، تهذیب الکمال 6/440، ابن الشجری: الامالی الخمسة 1/174، ابن کثیر 8/183 از طریق یعقوب فسوی.
[4]- عمر بن عبدالرحمن ابن الحارث بن هاشم مخزومی مدنی، برادر ابوبکر، ثقه و از طبقه دوم است، روز درگذشت عمرس به دنیا آمد، ابن زبیر او را والی کوفه نمود. پس از سال هفتاد در گذشته است (التقریب 415).
[8]- ابن سعد 5/142-145، طبری 5/351 از ابومخنف، ابن عساکر: تاریخ دمشق 155 از طریق ابن سعد و سند واقدی.
[9]- نامش عمرو بن عبید بن معاویه بکائی، ابوعوف، است کوفی است و در رقه سکونت داشت. او خواهر زاده ام المومنین میمونه رضی الله عنها است، گفته می شود رویتی داشته است البته ثابت نیست، ثقه است از طبقه سوم سال 102 هـ فوت کرد (التقریب 599).
[12]- ابن سعد: ط 5/266-267، المصنف ص 366، مزی 6/421، المحاملی: الامالی 266-267 و محقق آن گفته: اسناده صحیح.
[13]- ابن ابی شیبة: المصنف 5/96-97 با سند صحیح، طبرانی: المعجم الکبیر 9/193، هیثمی گفته: رجاله رجال الصحیح، المجمع 9/192.
[14]- عبدالله بن جعفر بن ابی طالب: یکی از سخاوتمندان بود در حبشه به دنیا آمد، صحبتی نیز دارد. سال 80 هجری در سن هشتاد سالگی درگذشت (التقریب: 298).
[17]- ابوواقد لیثی صحابی است نامش حارث بن مالک، و ابن عوف نیز و همچنین عوف بن حارث گفته شده است، سال 68 هـ در سن هشتاد و پنج سالگی فوت کرد (التقریب 682).
[18]- نام محلی است درر راه مکه و مدینه از آنجا تا مدینه دو شبانه روز راه است (نگا: یاقوت 5/194-195) قطعا آن "ملل" که در غرب مدینه واقع است مراد نیست که ذکرش در غزوهی ذات قرد آمده است.
[20]- ابن سعد 5/360، ابن حبان: الاحیان بترتیب صحیح ابن حبان 9/58 شماره 6929 و موراد الظمآن ش 242. هیثمی: کشف الاستار 3/232-233، هیثمی در الزوائد 9/198 گفته است: رجال بزار ثقه اند، طبرانی: الاوسط 1/355، هیثمی 9/192 گفته است: رواه الطبرانی فی الاوسط و رجاله ثقات، بلاذری 3/163 و ابن عساکر 192، مزی: تهذیب الکمال 6/416، سیوطی: الخصائص الکبری 2/541.