حسین با یزید بن معاویه مخالف بود، عبدالله بن زبیر و پیش از آن عبدالرحمن بن ابی بکر نیز همین نظر را داشتند.
حسین و ابنالزبیر برای مخالفت خویش آشکارا علتی بیان نکردند، اما انتقاد عبدالرحمن بن ابی بکرس به بیعت یزید روشن بود، ابن ابی حاتم با سند خود از عبدالله بن نمیر مدنی روایت کرده است که گفت: «من در مسجد بودم که مروان در خطبه اش گفت: خداوند متعال در مورد یزید رأی پسندیده و خوبی را به دل امیرالمؤمنین انداخته است، و اگر معاویه خلیفه ای برگزیند ابوبکر و عمر نیز قبل از وی این کار را کرده اند، عبدالرحمن بن ابی بکر گفت: آیا حکومت هرقلی (پادشاهی) است، والله ابوبکر کسی از فرزندان و اهل بیت خود را خلیفه نکرد، اما معاویه برای ارزش دادن به پسرش این کار را کرده است...»[1].
مخالفت شدید حسین و ابن زبیر بعدها به صورت عملی و فیزیکی بروز کرد، حسین آن گونه که قبلا گفتیم با صلح مخالف بود، تنها پیروی از برادرش حسن بن علیس بود که او را مجبور به پذیرش آن نمود.
ارتباط حسین بن علی با اهل کوفه هم چنان ادامه یافت و آنان را وعده داد که پس از وفات معاویه مبارزاتش را آغاز خواهد کرد و بر همین اساس به مجرد وفات معاویه رهبران کوفه به حسین نامه نوشتند و از وی خواستند که با سرعت به کوفه برود.
هیچ کسی تردید ندارد که حسین بن علی تمام معیارهای خلافت را داشت، بنابراین عجیب نیست که وی با بیعت یزید مخالفت نماید و با تمام شدت و توان آن را رد کند.
در ملاقات خصوصی حسین با معاویه وی بر حق خویش در خلافت تأکید نمود، معاویه در پاسخ پسرش یزید که علت سکوت وی را در برابر حسین جویا شده بود گفت: «شاید آن را از کسی غیر از من طلب کند و او وی را به قتل برساند».[2] بدین خاطر ذهبی مورخ معروف میگوید: هنگامی که معاویهس برای یزید بیعت گرفت، حسین آزرده گشت.[3]
معاویهس یزید را سفارش میکرد که با حسینس به خاطر قرابت رسول الله به نرمی و مهربانی رفتار کند، نمیدانیم که بیش از یک مرتبه سفارش کرده است، یا همان سفارشی است که هنگام وفات نمود، چرا که برخی منابع که وصیت معاویهس را ذکر کرده اند، آورده اند که هنگام احتضار و وفات، یزید نزد معاویهس بوده است[4].
در صورتی که ثابت است هنگام وفات معاویهس یزید در دمشق نبوده است و به حوارین[5] رفته بود، و وصیت توسط ضحاک بن قیس فهری و مسلم بن عقبه به یزید ابلاغ شد[6].
عوانه میگوید: «سال شصت هجری که وفات معاویهس فرا رسید، یزید حاضر نبود، وی ضحاک بن قیس فهری – که رئیس پلیس بود – و مسلم بن عقبه مری را صدا کرد و وصیت نمود و به آنان گفت: وصیت مرا به یزید برسانید: نگاه کن، اهل حجاز ریشهی تو هستند، هر کس از آنان نزد تو آمد او را اکرام کن و از آنانی که غایبند دلجویی و رسیدگی کن، بنگر! اهل عراق، اگر از تو خواستند هر روز یک عاملی را عزل کنی، این کار را بکن، به نظر من عزل یک عامل بهتر از آن است که صدهزار شمشیر علیه هم آخته گردد، اهل شام هم باید نزدیکان و مقربان تو باشند، اگر از دشمنی خطری تو را تهدید کرد، از آنان کمک بگیر و پس از آن که دشمن خود را مغلوب کردی اهل شام را به سرزمین خودشان بازگردان؛ زیرا اگر در منطقه ای دیگر بمانند، اخلاق دیگری به خود میگیرند، من از میان قریش فقط از سه نفر بیم دارم: حسین علی، عبدالله بن عمر و عبدالله بن زبیر، ابن عمر که به دین خود چسبیده است و در پی چیزی از تو نیست، اما حسین بن علی مردی است زودباور، من امیدوارم که خداوند با آنان که پدرش را کشتند و برادرش را تنها گذاشتند، تو را از طرف او کفایت کند، او خویشاوندی نزدیک و حق بزرگ و قرابتی با رسول الله ص دارد، گمان نمیکنم که عراقیها رهایش کنند مگر آن که او را به میدان بیاورند، اگر بر او غالب آمدی از او در گذر، اگر من باشم همین کار را خواهم کرد، ابن الزبیر فریبکار است، اگر با تو رویارو شد با او بجنگ، مگر آن که صلح کند، که در آن صورت از او بپذیر و تا جایی که میتوانی خون قوم خویش را حفظ کن»[7].
امیر معاویهس از جریانات مملکت خویش تصور بسیار درستی داشت و در وصیت خویش به یزید سه اقلیم حجاز، عراق، و شام را که ثقل حکومت وی بودند، مدنظر قرار داد و سپس راهکار مناسبی برای برخورد با هر اقلیم، بیان کرد، اهل حجاز اصل و اساس و عشیرهی او هستند، وصیت نمود که با آنان نرمی کند و عطایای زیادی به آنان بدهد و آنان را تکریم کند و گرامی بدارد.
عراق به خاطر وجود گستردهی قبایل عرب و پدید آمدن اختلافات قبیله ای و طیفی وسیع از اعراب که از تعالیم و آموزههای اسلامی و شناخت احکام شرعی بهرهی چندانی نداشتند، اقلیمی آشوب زده و نابسامان بود، معاویهس برای رفتار با مردم آن سیاستی را برای یزید ترسیم نمود.
اضافه بر این، گرایشها و باورهای متضاد برخی از فرق در آن اقلیم، در آشفتگی عراق سهم بسزایی داشت.
با توجه به این گردنهها معاویهس یزید را توصیه نمود که با اهل عراق با هوشیاری رفتار کند و به خواستههای آنان جامهی عمل بپوشاند، گر چه کارشان به نصب و عزل روزانه امیر هم کشیده شود، هم چنین توصیه نمود که ارتباط تنگاتنگ خود را با اهل شام حفظ و تقویت کند؛ زیرا آنان مرکز ثقل حکومت از همان ابتدا و حامیان آن بوده اند، و از این گذشته از امرای خویش به خوبی اطاعت میکنند و اهل خیانت و کارشکنی هم نیستند.
این ویژگی که اهل شام را از دیگران متمایز کرده بود، امیر معاویه را بر آن داشت که یزید را توصیه کند که در جنگ علیه دشمن فقط از اهل شام کار بگیرد.
هم چنین دستور داد که بکوشد تا شامیها در شام باقی بمانند و در مناطق دیگر متفرق نشوند؛ زیرا احتمال دارد از افکار و گرایشهایی که در برخی مناطق ظهور کرده متأثر گردند و این ویژگی خود (اطاعت از ولی امر) را از دست بدهند.
سپس معاویه از مخالفان سخن گفت: ابن عمر این صحابی بزرگوار، از دیدگاه معاویهس برای حکومت هیچ خطری محسوب نمیشد؛ زیرا وی به پرهیزگاری و عبادت و دوری از دنیا و زرق و برق آن مشهور بود و از این که خون مسلمانی را بریزد میترسید[8].
این صفاتی که ابن عمر داشت و وی را از دیگران متمایز کرده بود، سبب میشد که وی در طلب خلافت بر نیاید، بدین خاطر معاویه پسرش را از جانب او مطمئن نمود.
ابن زبیر را به سیاست و زیرکی توصیف کرد و از مخالفت وی با یزید ایمن نبود، بنابراین توصیه نمود که با هوشیاری با او رفتار کند تا مبادا او را فریب دهد، و در صورت مخالفت و مبارزه قاطعانه با او مقابله کند، اما اگر صلح نمود از وی بپذیرد.
معاویهس حسین بن علیس را این گونه معرفی کرد که او مردی است زودباور که خیلی زود متأثر میگردد و با توجه به اطلاعاتی که از ارتباط وی با اهل کوفه داشت، بعید نمیدانست که حسینس از اهل کوفه متأثر گردد و به آنان بپیوندد، و تأکید نمود که در برخورد با حسینس قرابت ایشان با رسول الله ص را مد نظر داشته باشد و از وی در گذرد.
معاویهس احتمال میداد که اهل کوفه با حسینس همان گونه رفتار کنند که پیش از آن با پدر و برادرش رفتار کرده بودند، و آخرین رهنمود معاویه به یزید این بود که تا جایی که میتواند از ریختن خون مسلمانان بپرهیزد و قوم خویش را حفاظت کند.
توصیههای امیر معاویه به یزید گویای شناخت دقیق ومهارت و پختگی وی در میدان سیاست بود، این از شخصیت بارزی چون امیر معاویهس عجیب نیست، او سیاستمدار مقتدر و و توانایی است که در زمان او دولت به اوج قدرت و اقتدار خود رسید.
[2]- ابن سعد: طبقات 5/357، محقق آن سندش را حسن گفته است. ابن عساکر: ترجمة الحسین ص 99 از طریق ابن سعد.
[4]- ابن سعد: الطبقة الرابعة 1/165، ابن سعد: طبقات 5/358، طبری 5/322 از ابومخنف، العقد الفرید 4/273 از هیثم بن عدی، تهذیب الکمال 6/412 از طریق ابن سعد.
ابوبرده میگوید: نزد امیرمعاویه آنگاه که مریضی اش سخت شد رفتم، گفت: ای برادر زاده! نزدیک بیا و مرا ببین. گفتم: شما خوب هستید، و در این هنگام یزید نیز داخل شد، امیر معاویه برایش گفت: اگر سرپرست مردم شدی با این به خوبی رفتار کن؛ زیرا پدرش دوست من بوده است.
نگا: طبری 5/332 با سند صحیح، سند طبری افتادگی دارد، واسطهی میان عبدالله بن احمد و ابوصالح امام احمد است و وی از سند افتاده است در صورتی که عبدالله بن احمد بیش از یک مورد تصریح کرده است که او از طریق پدرش از صالح روایت می کند، نگا: ابن سعد: طبقات 4/1/172 با سند حسن، البته این روایت از حضور یزید چیزی نگفته است. السیر ذهبی 3/160، به همان مقدار که ابن سعد آورده است. میتوان روایت طبری را این گونه توجیه کرد که: ورود یزید نزد پدرش در ابتدای بیماری وی بود و پس از آن به حوارین رفته و چون خبر وفات پدر را شنیده بازگشته است.
[6]- ابن سعد: الطبقة الرابعة 1/174-176 با سند حسن، بلاذری: أنساب الأشراف 4/1/154-156، طبری 5/323 از عوانه. 5/328. با سندی قابل قبول به شرطی که اسحاق بن خلید مولای سعید بن العاص باشد. ابن عبد ربه: العقد الفرید 4/273، ابن عساکر: تاریخ دمشق 16/310ق، ذهبی: تاریخ الاسلام حوادث 41-60 هـ ص316-317، و سیر أعلام النبلاء 13/161 از ابی مسهر با سند صحیح.
[7]- طبری: 5/323 از عوانه، العقد الفرید 4/372-374 از هیثم بن عدی. تنها دینوری در الاخبار الطوال گفته است که معاویه به ضحاک وصیت نمود، ابتدا یزید حاضر نبود و سپس آمد و معاویه دوباره وصیت خود را تکرار کرد، این گفته با عدم حضور یزید هنگام وفات معاویهس تعارض دارد.