در مورد بنی قریظه حرف های زیادی رد و بدل می شود و همه به کتب تاریخ نسبت می
دهند. مخالفین اسلام سعی می کنند از آن به عنوان اهرمی بر علیه قرآن و اسلام استفاده
کنند که اگر جریان را از روزنه تاریخ نگاه کنیم، متوجه تحریف و دروغ پراگنی های
زیادی شده و به حقیقت امر پی خواهیم برد.
ما جرا به طور خلاصه از این قرار بود که بنیقریظه با اینکه قبلا قول داده بودند تا با
دشمنان مسلمین همکاری نکنند -وگرنه مایه هلاک خود را فراهم خواهند ساخت- به وسوسه
افتادند و سرانجام به خیانتی بزرگ که قابل چشمپوشی نبود دست زدند.
گزارش خیانت ایشان را از اینجا باید آغاز کرد که یهودیان بنینضیر پس از دور
شدن از مدینه و ورود به خیبر خاموشی
نگرفتند و گروهی از رؤسای آنان چون حُیَّی بن
اَخطَب و کِنانَه بن ابی حُقَیق و هَوذَه بن حُقَیق و هَوذَه بن قَیس به
همراهی ابوعامِر و دوازده تن دیگر
رهسپار مکّه شدند تا قریش را بر ضدّ پیامبر اسلامr به
نبرد برانگیزند و جنگی بزرگ برپا کنند.
بنا به گزاش مورّخان، این گروه پس از آنکه قریش را آماده کارزار ساختند و قول
همکاری به آنها دادند بسوی طائفه غَطَفان رفتند و با ایشان نیز پیمان همیاری
بستند.
ابن اسحق و طبری مینویسند:
«سپس این دسته یهودیان (ازنزد ابوسفیان) بیرون رفتند و رهسپار قبیله غطفان
شدند و آنها را به جنگ با رسول خداr دعوت
کردند و به آنان خبر دادند که خود در این رزم بر ضدّ پیامبر، به همراهشان خواهند
بود و قریش نیز در این راه از آنها پیروی میکند. قبیله غطفان با یهودیان در آن
مورد همراه شدند. آنگاه سپاه قریش به رهبری أبُوسُفیان بن حرب (بسوی مدینه) حرکت
کرد. و سپاه غطفان به رهبری عُیَینَه بن حِصن از قبیله بَنی فَزارَه، عزم مدینه
نمود. و سپاهی از پیروان مِسعَر بن زُخَیلَه از میان طائفه وی یعنی اَشجَع حرکت
کرد».[1]
بگفته واقدی، سپاه بنیسُلَیم با هفتصد مرد جنگی نیز به تحریک یهودیان، با
لشکر قریش همراه شد بطوریکه روی هم رفته ده هزار نفر رزمنده، آهنگ نبرد با پیامبر
کردند و به سوی مدینه براه افتادند[2].
هنگامی که این سپاه بزرگ نزدیک مدینه رسید، بیم و وحشت بر دلهای منافقان
افتاد و چون پیامبر و یارانِ با ایمانش بقصد رویارویی با دشمن بیرون آمدند، کسانی
که از ایمان بهرهای نداشتند از رسول خداr رخصت
بازگشت به مدینه میخواستند! چنانکه در قرآن مجید [الأحزاب: 13] آمده است:
«هنگامی را بیاد آورید که گروهی از منافقان میگفتند:
ای اهل یثرب شما را جای ماندن نیست، پس بازگردید! ودستهای از آنان از پیامبر
اجازه میخواستند، میگفتند که خانههای ما بیحِفاظ است! خانههای آنها بیحِفاظ
نبود، ایشان جز فرار نیّتی نداشتند»!.
در چنین احوالی که احزابِ بتپرستِ عرب در کنار
مدینه فرود آمده بودند و منافقانِ بیماردل نیز بر ضدّ پیامبر سخن میگفتند[3]، و بیم
میرفت که قتل عام سختی پیش آید، خبر رسید که یهودیان بنیقریظه خیانت نموده و با
سپاه دشمن همپیمان شدهاند!.
واقدی و ابن هشام و طبری نوشتهاند که رسول خداr بدون
تحقیق، خبر مزبور را نپذیرفت، بگزراش واقدی، پیامبر ابتدا پسر عمّه خود زُبَیر بن
عَوّام و سپس، سَعد بن مُعاذ و سَعد بن عُبادَه و اُسَید بن حُضَیر را برای پژوهش
بسوی بنیقریظه فرستاد. انتخاب این افراد، بسیار بجا و شایسته بود. بویژه گزینش
سعد بن مُعاذ که رئیس قبیله اوس شمرده میشد و از روزگار پیش از اسلام با یهودیان
بنیقریظه همپیمان بود، بسیار مناسب مینمود. این سه تن بهسوی دژهای بنیقریظه
رهسپار شدند و از آنان درباره پیمانی که با پیامبر داشتند سؤال کردند. کَعب بن
اَسَد رئیس بنی قریظه، با کمال بیشرمی اعلام نمود که پیمان پیامبر اسلام را
یکطرفه نقص کرده است!.
واقدی مینویسد کعب گفت:
«من آن پیمان را چنان قطع کردم که این بند را پاره
نمودم و آن، بند کفشش بود»!. [4].
در این شرائط، کار بر مسلمانان سخت شد زیرا از یکسو ده هزار مرد مسلّح در پشت
خندق آماده یورش به مسلمین بودند، و از سوی دیگر یهودیان در داخل مدینه نیز
شمشیرهای خود را برای کشتار مسلمانان تیز کرده بودند. منافقان هم از سمپاشی و
تضعیف روحیّهها کوتاهی نمیورزیدند! قرآن کریم از این صحنه خطرناک در [الأحزاب: 10-11] چنین یاد میکند:
«هنگامی را بیاد آورید که دشمنان از بالا و پایین
بسوی شما آمدند و زمانی که دیدهها خیره گشت و دلها به گلوگاهها رسید و به خدا
گمانهای گوناگون بردید. در آنجا مؤمنان به آزمایش افتادند و به سختی تکان داده
شدند».
در همین احوال، بنیقریظه تصمیم میگیرند که شبانه به مسلمانان حمله کنند و به
اصطلاح، شبیخون بزنند. با این تصمیم حُیَّی بن اخطَب را بنزد قریش میفرستند تا
هزار مرد از ایشان و هزارتن از قبیلة غطفان با آنان در این شبیخون همراهی کنند[6].
بگزارش واقدی، یهودیان برای ارعاب مسلمین ابتدا یک گروه ده نفری ازمردان دلیر
خود را برمیگزینند، این دسته تا نزدیک «بَقیع» پیش میآیند ولی با عدّهای از
مسلمانان روبرو میشوند و پس از ساعتی درگیری و تیراندازی باز میگردند[7].
واقدی مینویسد: ابوبکر، چون از جنگ احزاب یاد میکرد،
میگفت:
«ما برای کودکان (و زنان) خود در مدینه، از بنیقریظه
بیشتر میترسیدیم تا از قریش و غطفان»!. [8].
آری، یهودیان خیانتکار برای مسلمانانی که با آنها پیمان همیاری و حمایت داشتند
در خطرناکترین شرائط زندگی چنین وضعی پیش آورده بودند!.
کسانیکه با تاریخ اسلام سر و کار دارند میدانند
که در نبرد احزاب، تنها یک «حادثه کمنظیر» میتوانست مسلمانان را از کشتار
هولناکی که در انتظارشان بود نجات دهد و شگفتا که آن حادثه بفرمان خدا رخداد و
طوفانی سخت برخاست و دیگهای قریشیان را واژگونه کرد و خیمههای آنان را از جای
برکند و خاک صحرا را در چشمانشان فرو برد چنانکه در قرآن کریم [الأحزاب: 9] بیان شده است:
«ای کسانی که ایمان آوردهاید، نعمت خدای را بر
خود بیاد آرید که چون سپاهیانی بسوی شما آمدند. تُندبادی بر ایشان فرستادیم و
سپاهیانی را که ندیدید گسیل داشتیم و خدا بدانچه میکنید بینا است...».
در این میان، مردی از قبیله غَطَفان بنام نُعَیم بن مسعُود بنزد پیامبرr آمده و گفت: ای پیامبر خدا! من به
اسلام گرویدهام و قومم از این ماجری بیخبرند، پس مرا به هر خدمتی که میپسندی
فرمان ده! [9].
اسلام آوردن این مرد در آن احوال نیز از شگفتیهای تقدیر بود زیرا در چنان
شرائطی نه کسی از مشرکان درباره اسلام به پژوهش برمیخاست و نه مسلمانان از چیرگی
و قدرتی برخوردار بودند که شکوه آنان مایة جلب و جذب کسی شود.
مسلمانِ نامبرده داوطلب شد تا در اتحاد خائنانة یهود و قریش رخنه افکند و آنان
را نسبت به یکدیگر نامطمئن سازد. وی به یهودیان پیشنهاد کرد که برای اطمینان به
همکاری قریش، از آنها گروگان بخواهند و به قریش سپرد که از نیرنگ یهود و سازش آنها
با محمّدr
بترسند! از حُسن تقدیر، تدبیر او مؤثّر افتاد و کارش بر وفق مراد به انجام رسید
چنانکه قریش و یهود به یکدیگر مظنون شدند و از همکاری بازایستادند. ضمناً پهلوان
قریش، عَمرو بن عَبدوَدّ که از خندق گذر کرده بود بدست علیu ، از
پای درآمد.
این حوادث که روی هم رفته از نوادر امور بود سبب
شد که قریشیان و دیگر مهاجمان بارهای خود را بر اشتران نهادند و بدون پروا از
اینکه ناپایداری ایشان در چنین احوالی مایه رسوایی و سرافکندگی آنان نزد اقوام عرب
خواهد گردید، بسوی دیار خود براه افتادند!.
همینکه قریش و دیگر قبائل بتپرست از پیرامون مدینه دور شدند، پیامبر اسلامr دستور داد تا مسلمانان بسوی دژهای
بنیقریظه حرکت کنند. یهودیان خیانتگر، بجای آنکه کسانی را بفرستند و از پیامبر
پوزش بخواهند، آماده جنگ شدند! آنها -بنا به گزارش واقدی و دیگر مورّخان و سیرهنویسان-
از فراز قلعههای خود نسبت به رسول خداr و
همسران او دشنامهای زشت میدادند [10] و
مسلمان را سخت آزرده و خشمناک میساختند تا آنجا که مسلمین در پاسخ ایشان بانگ
برآوردند: «شمشیر درمیان ما و شما حکم خواهد کرد»!. [11] و
آنگاه 25 روز قلعههای ایشان را در محاصره گرفتند تا سرانجام، یهودیان به زانو
درآمدند.
در این هنگام قبیله مسلمانِ «اوس» که از روزگار پیش از اسلام با بنیقریظه
پیمان و پیوند داشتند، بنزد پیامبرr آمدند
و درخواست کردند تا درکیفر بنیقریظه تخفیفی دهد -البتّه توجه داریم که بنیقریظه
چه خطر سهمناکی را در چه زمان حسّاسی برای مسلمین پیش آورده بودند- با این همه،
پیامبر بزرگوارr قبیله
اوس را ناامید نساخته و بدانها فرمود:
«ای گروه اوس آیا خشنود نمیشوید که مردی از میان
خودتان درباره بنیقریظه داوری کند»؟. [12].
همه گفتند: آری، راضی هستیم.
فرمود: این داوری را به
سعد بن معاذ (رئیس شما) واگذاردم. [13].
سعد بن معاذ سالها با بنیقریظه رفاقت و دوستی داشت و با دشنامی که از برخی
شنید ممکن نبود فورا کمر به قتل همة آنان بندد از اینرو خود یهودیان به حکمیت او
راضی بودند و پیش از آنکه رسول خداr وی را
به داوری برگزیند بنا به روایت ابن هشام و طبری ودیگران، پیشنهاد کردند که: «ای
محمّد ما بر حُکم سعد بن معاذ تسلیم میشویم» :[14].
سعد را برای داوری آوردند و او حکم کرد تا مردان جنجگوی بنیقریظه، که پیمان
شکستند و مدینه را بخطر افکندند و سپس با مسلمانان جنگیدند، کشته شوند ولی زنان و
کودکان را از این حکم معاف نمود. آنها بر طبق قانون جنگ در اختیار و سرپرستی
مسلمین قرار گرفتند تا تکلیفشان معیّن شود.
برای ما که مسلمان هستیم قضاوت درباره حکم سعد روشن است ولی اینک میخواهیم از
دیدگاه یک ناظر بیطرف بنگریم که سعد بن معاذ در این قضاوت، راه خطا پیمود یا
عادلانه داوری نمود؟ دلائلی که بر ضدّ جنگجویان بنیقریظه وجود داشته به قرار ذیل
است:
1-
این گروه پیش از پیمانشکنی،
تعهّد نموده بودند که اگر با دشمنان مسلمین همراهی کنند و مدینه را به خطر افکنند
خونشان هدر رفته و اموالشان مصادره گردد. آنها خود پذیرفتند که اگر راه خیانت در
پیش گیرند، پیامبرr در اجرای این حکم مُحِقّ است[15].
2-
بنیقریظه هنگامی به
خیانت دست زدند که مدینه در محاصره دشمن قرار داشت. آنها در چنین وضعی، آهنگ
شبیخون به مسلمانان کردند و یک گروه ده نفری و پیشتاز از ایشان نیز وارد عمل شدند.
و ما میدانیم که خیانت و سازشکاری با دشمن، در زمان جنگ جرمی بزرگتر از پیمانشکنیِ
عادی، بشمار میآید و کیفری سختتر دارد و مرتکبین به اینکار در تمام دادگاههای
نظامی جهان (چه قدیم و چه جدید) به مرگ محکوم میشوند وهیچ قانونگذاری این حکم را
ظالمانه نشمرده است.
3-
کتاب آسمانی یهود یعنی
«تورات» دستور میدهد که اگر قومی، روش بنیقریظه را با یهودیان پیش گیرند محکوم
به مرگ خواهند بود، چنانکه در سِفر تَثنِیَه میخوانیم: «چون به شهری نزدیک آیی تا
با آن جنگ نمایی آنرا برای صلح ندا کن. و اگر ترا جواب صلح بدهد و دروازهها را
برای تو بگشاید آنگاه تمامی قومی که در آن یافت شوند بتو جزیه دهند و ترا خدمت
نمایند. و اگر با تو صلح نکرده با تو جنگ نمایند پس آنان را محاصره کن و چون
یَهُوَه خدایت آنرا بدست تو بسپارد جمیع ذکورانش را بدم شمشیر بکش. لیکن زنان و
اطفال و بهائم و آنچه در شهر باشد یعنی تمامی غنیمتش را برای خود به تاراج ببر»[16]. بنابراین حُکم، سعد بن
معاذ حق داشت تا جنگجویان یهود را به مرگ محکوم کند (یعنی در حقیقت، حکم کتاب
مقدّس خودشان را بر آنها جاری سازد) زیرا پس از آنکه بتپرستان در جنگ خندق، از
مدینه دور شدند پیامبر اسلامr یارانش را به سوی دژهای بنیقریظه
فرستاد و یهودیان بجای استقبال از ایشان، به ناسزاگویی پرداختند و از اعلام جنگ به
مسلمانان خودداری نکردند چنانکه نخستینبار نیز بهنگام خبرآوردن از پیمانشکنی
یهود، به همین شیوه ناپسند عمل شد. یعنی بنیقریظه فرستادگان پیامبر را که دعوت به
صلح و وفای به عهد میکردند جز با دشنامهای زشت و اعلام جنگ پاسخ ندادند.
4-
ابوسفیان رهبر سپاه
مشرکین، چون خواست از مدینه دور شود نامهای به پیامبر اسلامr نوشت
و ضمن آن تهدید کرد که «ما اگر اینک (به مکّه)
بازمیگردیم ولی روزی همچون روز اُحُد از سوی ما برای شما پیش خواهد آمد که گریبان
زنان در آنروز دریده خواهد شد»![17]. با توجّه به این تهدید، مسلمانان نمیتوانستند
بنیقریظه را آزاد کنند تا به سایر یهودیان ملحق شوند و به همراه قریش بر مدینه
یورش آورند و این بار، همگی را به قتل رسانند! و همچنین نمیتوانستند آنان را در
مدینه سکونت دهند تا اگر مشرکان دوباره یورش آوردند و بدرون شهر راه یافتند، بنیقریظه
خیانت را از سر گیرند! لذا هیچ راه خردپسند و عادلانهای جز درهمشکستن سپاه کینهجوی
یهود، برای مسلمانان وجود نداشت.
اینها دلائلی بود که به سعد اجازه میداد تا سربازانِ جنگجوی یهود را به مرگ
محکوم کند و او همچنین کرد ولی در مرحله عمل، پیامبر خداr تا
آنجا که ممکن بود از عفو و اغماض دریغ ننمودند چنانکه به گزارش ابن هشام، چند تن
از یهودیانی که به اسلام گرایش نشان دادند، آزاد شدند[18] نیز
رسول اکرمr مردی
بنام رِفاعَه را مورد عفو قرار داد[19].
همچنین، عَمرو بن سُعدی که به یاران خود گفته بود: «هرگز به محمّد نیرنگ نمیزنم»،
از کشتهشدن درامان ماند[20]، و نیز
جوانانی که در آستانه بلوغ بودد مانند عَطِیّه قُرَظِیّ از سوی پیامبر بخشوده شدند[21] و نیز
تمام خانواده زُبِیر بن باطا آزاد گشته اموالشان را به آنها بازپس دادند[22]. و
تنها مردان جنجگو و محارب، از پای درآمدند. البته چنانکه دیدیم اینکار هم بنا بر
حُکم کسی بود که بنیقریظه خود، به داوری او راضی شدند و قضاوت را به وی واگذاردند
و رسول اکرمr
درصدور حکم به هیچ وجه دخالت نداشت.
لازم به ذکر است که بنیقریظه به خواست خود از جنگ بازنایستادند بلکه چون
نُعَیم بن مَسعود، اعتماد آنان را از قریش قطع کرد، از ادامه جنگ صرفنظر نمودند
وگرنه پیشتازان ایشان چنانکه گذشت، بر مسلمانان شبیخون زدند ولی کاری از پیش
نبردند.
به علاوه، اگر بنیقریظه از پیکار با مسلمین پشیمان شده بودند، چرا پس از
بازگشت قریش، به دشنامگویی نسبت به رسول خداr و
همسرانش روی آورده و اعلام جنگ با مسلمانان کردند و به پیکار مشغول شدند؟!.
بنابراین، هیچ دلیلی وجود ندارد که ثابت کند حُکم
سعد، دور از عدالت بوده است. هیچ قانون بشری و کتاب آسمانی و مصلحت اجتماعی، حکم
مزبور را ستمگرانه نمیشمرد.
در آن میان یک زن نیز اعدام شد و
چنانچه طبری و دیگران آوردهاند، همسرمردی بنام «حَکَم قُرَظی» بوده است. [23]
اعدام آن زن به جریان قریضه ربطی ندارد. چون به تحریک شوهرش بر سر خلّاد بن
سوید سنگ آسیابدستی را افکند و او را کشت و رسول خداr نیز
دستور داد تا قصاص کنند.
ابن هشام درباره این زن مینویسد:
«این زن همان کسی بود که سنگ آسیاب را بر سر خلّاد
بن سوید افکند و او را مقتول ساخت». [24].
واقدی از قول زن مزبور مینویسد که وی به جرم خود
اعتراف نموده و گفت:
یعنی: «من سنگ آسیابی بر یاران محمّد افکندم و سر
مردی از ایشان را شکستم و او مرد»!.
دیگر مورّخان مانند طبری[25] و ابن
اثیر و ابن کثیر و جز ایشان، نیز ماجرا را به همین صورت گزارش نمودهاند.[26]..
در مورد تعداد اعدام شدگان اختلاف نظر است و روایت صحیحی وجود ندارد. ابن هشام
نقل کرده است که رسول
الله صلى الله عليه وسلم آن ها را در مدینه در منزل دختر حارث که زنی از نجار بود،
حبس نمود ... و آن ها ششصد یا هفتصد نفر بودند و کسی که بر آن افزوده می گوید:
هشتصد و نه صد نفر بودند.27.
تعداد زن و
بچه های آن ها را هفتصد و پنجاه نفر گفته اند و نه صد نفر هم نقل قول شده است.28
حالا اگر
روی تعداد زن و بچه ها تمرکز کنیم، می بینیم که نظر به تعدد زوجات که در آن زمان
خیلی معمول بود و چند بچه در یک خانواده، تعداد مردان اعدام شده خیلی کم خواهد
بود.
در این بین،
عده ای مسلمان شدند و نجات یافتند. عده ای بخشوده شدند و عده ای احتمالا فرار
کردند. از این رو، تعداد کشته شدگان نباید چندان بالا باشد. خصوص این که اعدامیان
ابتدا در منزل یک زن زندانی شدند. روشن است که منزل یک زن در مدینه آن زمان مگر
گنجایش چند زندانی را می توانسته است داشته باشد؟ و روایت گردن زدن علی و زبیر به
تنهای، حاکی از اندک بودن اعدامی ها خواهد بود.
تهیه و تنظیم مقاله توسط: رجاء
[1]- «ثُمَّ خَرَجَ أولئِكَ النَّفَرُ من یَهُودٍ
حَتّی جاؤُوا غَطَفانَ مِن قَیسِ بن عَیلان، فَدَعَوهُم إلی حربِ رَسولِ اللهِ وَ أَخبَروُهُم أَنَّهُم سَیَکُونُونَ مَعَهُم عَلَیهِ وأَنَّ قُرَیشاً قَد
تابَعُوهُم عَلی ذلِك، فَاجتَمَعُوا مَعَهُم فیهِ.
فَخَرَجَت قریشٌ وقائِدُها أبوسُفیانُ بنُ حَربٍ.
وَخَرَجَت غَطَفانُ وقائِدُها عُیَینَةُ بنُ حِصنٍ ... في
بَنی فَزارَة.
والحارِثُ بنُ عَوفٍ ... في بَنیمُرَّة.
ومِسعَرُ بنُ زُخَیلَةٍ ... في من تابَعَهُ مِن قَومِهِ مِن
أَشجَع» سیره ابن هشام، ج 2، ص 215 و تاریخ طبری، ج 2، ص 566.
[2]- الـمغازی، ج 1، ص 443 و 444.
[3]- چنانکه قرآن کریم از ایشان گزارش میکند که
به دیگران میگفتند: ﴿مَا وَعَدَنَا ٱللَّهُ وَرَسُولُهُۥٓ
إِلَّا غُرُورٗا﴾ [الأحزاب: 12]. یعنی: «خدا و رسولش جز فریب چیزی به ما وعده
ندادند»!.
[4]- «قَد قَطَعتُهُ کَما قَطَعتُ هذَا القِبالَ،
لِقِبالِ نَعلِهِ» الـمغازی، ج 1، ص 458.
[5]- «لَقَد خِفنا عَلَی الذَّرارِیِّ
بِالمَدینَةِ مِن بَنی قُرَیظَة أَشَدُّ مِن خَوفِنا مِن قُرَیشٍ وَغَطَفان» الـمغازی،
ج 1، ص 458. و ابن هشام، ج 2، ص 222. و طبری، ج 2، ص 572.
[6]- الـمغازی، ج 1، ص 460.
[7]- الـمغازی، ج 1، ص 462.
[8]- الـمغازی، ج 1، ص 460.
[9]- «یا رَسُولَ اللهِ! إِنّی قَد أَسلَمتُ وَ
إِنَّ قَومی لَم یَعلَمُوا بِإِسلامی فَمُرنی بِما شِئتَ» سیره ابن هشام، ج 2، ص
229 و تاریخ طبری، ج 2، ص 578 و مغازی واقدی، ج 1، ص 480.
[11]- «السَّیفُ بَینَنا وَبَینَکُم»!. الـمغازی،
ج 1، ص 499.
[12]-
«أَلا تَرضَونَ یا مَعشَرَ الأَوسِ أَن یَحکُمَ فیهِم رَجُلٌ مِنکُم» سیره
ابن هشام، ج 2، ص 239 و تاریخ طبری، ج 2، ص 586.
[14]- «یا مُحَمَّدُ نَنزِلُ عَلی حُکمِ سَعدِ
بنِ مُعاذ» سیره ابن هشام، ج 2، ص 240 و تاریخ طبری، ج 2، ص 583.
[15]- : «إِنَّهُ في حِلٍّ مِن سَفكِ دِمائِهِم وَسَبیِ ذَرارِیهِم
وَأَخذِ أَموالِهِم»! السیرة النبویّة
اثر زینی دحلان، ج 1، ص 175 و دیگر آثار.
[16]- تورات، سفر تثنیه، باب بیستم.
[17]- «فَإِن
نَرجع عَنکُم فَلَکُم مِنّا یَومٌ کَیَومِ أُحُدٍ تُبقَرُ فیهِ النِّساءُ» الـمغازی، ج 1، ص 492.
[18]- سیره ابن هشام، ج 2، ص 238 و طبری، ج 2، ص
585.
[19]- سیره ابن هشام، ج 2، ص 244 و تاریخ طبری، ج
2، ص 591.
[20]- «لا أَغدِرُ بِمُحَمَّدٍ أَبَداً». سیره ابن هشام، ج 2، ص 238 و طبری، ج 2، ص 586.
[21]- سیره ابن هشام، ج 2، ص 244.
[22]- الـمغازی واقدی، ج 1، ص 520.
[23]- (طبری، ج 2، ص 593، و عیون الأثر، ج 2، ص
78)
[24]- : «وَهِیَ الَّتی طَرَحَتِ الرَّحا عَلی
خَلاّد بِن سُوَید، فَقَتَلَتهُ» سیره ابن هشام، ج 2، ص 242.
[25]- تاریخ طبری، ج 2، ص 593.
[26]- «فَدَلَیتُ رَحیً عَلی أَصحابِ مُحَمَّدٍ
فَشَدَختُ رَأسَ رَجُلٍ مِنهُم فَمات»! الـمغازی، ج 1، ص 517.
