طلحه و زبیر و صحابه
همراه آنان از امیرالمؤمنین علی خواستند تا در اجرای قصاص بر قاتلان عثمان تعجیل
نماید. وی در جواب آنان گفت: ای برادران من، من نسبت به آنچه شما میدانید ناآگاه
نیستم، اما با مردمیکه بر ما سلطه دارند و ما سلطهای بر آنان نداریم چکار کنم.
بردگان و اعراب بادیه نشین با آنان همراه شدهاند و برشوریدهاند و آنان در میان
شمایند و هر چه بخواهند بر سر شما میآورند. پس آیا دیگر راهی برای اجرای آنچه که
شما میخواهید میبینید؟ آنان گفتند: خیر. علی گفت: به خدا هستم، إن شاء الله من
هم به همان چیزی معتقدم که شما بر آن هستید. این وضعیت از امور جاهلیت است- یا این
کار، کار جاهلیت است- و این قوم دارای مددکار و یاریگرانی میباشند- یا اینکه ریشه
دارند-، و شیطان هرگاه روشی پدید آرد پیروان آن از جهان معدوم نباشند. اگر این
موضوع شروع شود مردم در قبال آن سه دسته میشوند: عدهای با شما همراه میشوند و
عدهای به مانند شما فکر نخواهند کرد و گروهی به هیچ یک از این دو نظر اعتقاد پیدا
نمیکنند. صبوری لازم است تا اینکه مردم آرام شوند و قلبها در جایگاه خود قرار
گیرند و حقها گرفته شود و به من فرصت دهید و منتظر دستور من باشید- در جایی در
ترجمه آن گفتهاند: آرام گیرید و بنگرید چه پیش میآید- و آن گاه نزد من آیید([1]).
برخی از آنان این
تدبیر حکیمانه را درک نکردند، زیرا مردم در حال خشم و عصبانیت و حرکت از روی عاطفه
و احساسات خود، نمیتوانند اوضاع را به صورت واقعی درک نمایند تا در نتیجه بتوانند
ارزیابی دقیقی داشته باشند و به همین دلیل در ارزیابی آنان اوضاع وارونه جلوه کرده
و امور محال را ممکن میبینند. به همین دلیل گفتند: وظیفهای را که برعهده ما است
به انجام میرسانیم و آن را به تأخیر نمیاندازیم([2]). منظور آنان درخواست اقامه حدود بر قاتلان
عثمان بود([3]). این سخن به گوش علی رسید. پس رغبت یافت تا
به آنان نشان دهد که او و آنان در چنین شرایطی نخواهند توانست کاری از پیش ببرند. پس
ندا در داد: هر غلامیکه سوی مالکان خود برنگردد خونش هدر است. پس سبئیون و اعراب
بدوی شروع به غرو لند و شکایت کردند و گفتند: فردا هم چنین چیزی به ما گفته خواهد
شد و ما نمیتوانیم در مقابل آنان حجتی بیاوریم([4]). انگار که به ذهن رهبران سبئی فتنه رسیده
بود که خلیفه میخواهد آنان را از کسانی که از آنها حمایت میکردند جدا بگرداند.
به همین دلیل از قبول این امر روی برتافتند و اعراب بدوی را بر ماندن تشویق نمودند
و آنها هم از اینان اطاعت کردند و در جای خود ماندند. در روز سوم بعد از بیعت علی
از خانه خارج شد و به آنان گفت: به اعراب بدوی بگویید از اینجا بروند و گفت: ای
اعراب، به کنار آبها و محل استقرار خود بروید. سبئیون خودداری کردند و اعراب بدوی
نیز از سبئیون اطاعت بردند. سپس داخل خانهاش شد و طلحه و زبیر همراه با عدهای از
صحابه رسول خدا نزد او رفتند و علی به آنان گفت: بروید انتقام خودتان را بگیرید و
آنان گفتند: در این قضیه بینا نیستیم. علی به آنان گفت: به خدا قسم این شورشیان
کورتر و بی خبرترند- و بعد از این کم بصیرتتر شده و بیشتر ابا میورزند-. سپس این
بیت را بر زبان آورد:
لو أن قومي طاوعتني سراتهم أمرتهم أمراً يديخ الأعاديا
(اگر بزرگان قومم از
من اطاعت برند، آنان را به چیزی فرمان میدهم که دشمنان را خوار و ذلیل گرداند) ([5]).
تا این لحظه علی و
طلحه و زبیر و همه صحابه اتفاق نظر دارند که اجرای حدود بر کسانی که موجب ایجاد
تفرقه در جامعه اسلامیشده و خلیفه را به قتل رساندهاند جهت دفع ضرر آنان بر همه
دین ضروری میباشد و آنان در این امر معاون و همیار وی وی بودند و تمام کارهای علی
منطقی به نظر میآید و همه صحابه در این مورد با وی متفق هستند، اما با این
آشوبگرانی که بر امور استیلا دارند و بندگان و اعراب بدوی با آنان همراه شدهاند و
در میان مردم مدینه هستند و کاری که بخواهند میتوانند بر سر آنان بیاورند، چکار
کنند، حال آنکه در آن هنگام توانی برای جنگ با این افراد نداشتند([6])؟!
طلحه و زبیر طرحی را
در مورد رویارویی با سبئیان موجود در اطراف علی پیشنهاد دادند و طلحه به علی گفت:
بگذار تا من به بصره بروم و به سرعت همراه با سپاهی برگردم. زبیر گفت: بگذار تا من
به کوفه بروم و به سرعت همراه با سپاهی برگردم([7]). اما علی درنگ ورزید و به آن دو گفت:
بگذارید در این موضوع اندیشه کنم([8]).
احتمالاً علی از فتنه
و آشوب در هراس بود و میترسید که به جنگی داخلی در اطراف مدینه تبدیل گردد که
نتیجه خوشایندی به دنبال نداشته باشد. به همین دلیل به درخواست طلحه و زبیر جواب
نداد([9]). پیشنهاد زبیر و طلحه به علی بر این دلالت
دارد که آنان در آن هنگام آنان به سخن علی راضی بودند که گفته بود این اوباش در
درون مدینه هستند و بر مسلمانان چیره میباشند و مسلمانان بر آنان سلطهای ندارند.
پس تلاش کردند تا با این درخواست وقت تعطیل یکی از حدود را به حداقل رسانده و طرف
علی را تقویت نمایند تا علی قادر به انجام آن باشد. صحابه مدتی منتظر ماندند تا
علی در مورد این موضوع بیندیشد، اما علی معتقد بود که فقط با میراندن این موضوع میتوان
آن را حل و فصل نمود و فتنهای از آتش است که هرگاه روشن شود، زیاد و پنهان میگردد([10]).
وقتی که طلحه و زبیر
و صحابه موافق وی دیدند که چهار ماه از قتل عثمان گذشته و علی هنوز نتوانسته
قاتلان عثمان را قصاص نماید به این سبب که شورشیان دارای قدرت و سلطه هستند و در
سپاه علی نفوذ دارند، طلحه و زبیر به علی گفتند: به ما اجازه بده تا از مدینه خارج
شویم، یا غلبه میکنیم و یا از ما چشم بپوش. پس علی گفت: تا جایی که بتوانم دست
نگه میدارم و اگر دیگر چارهای جز جنگ با آنان نیافتم در این صورت با آنان
میجنگم، زیرا آخرین دوا، داغ کردن است([11]).
علی میدانست که خروج
آن دو از مدینه تلاشی از جانب آن دو برای دست یابی بهیک راه حل است، پس مانع رفتن
آنان نشد، چه بسا او هم امید آن را داشت که بهیک راه حل دست یابد، بلکه او در تلاش
برای این امر بود، لکن برای این کار روش خاص خود را داشت([12]).
طلحه و زبیر به مکه
رفتند و در راه به جماعت انبوهی از مسلمانان رسیدند که خواهان اجرای قصاص بر
قاتلان عثمان بودند.