کسانی که کناره گیری کردند و دیدگاه آنها


1- سعد بن ابی وقاص رضی الله عنه
وی در روز نبرد صفین، أفضل صحابه بعد از علی بود. وقتی که به سعد گفته شد: تو از افراد شورای خلافت هستی و نسبت به دیگران برای این امر مستحقتر هستی، چرا نمی‏جنگی؟ گفت: من نخواهم جنگید تا اینکه شمشیری برای من بیاورید که دو چشم و یک زبان و دو لب داشته باشد و مؤمن و کافر را از هم تشخیص بدهد. من قبلاً به جهاد رفتهام و جهاد را خوب می‏شناسم([1]).
مسلم از حدیث عامر روایت کرده است: سعد بن أبی وقاص در میان شترانش بود که فرزندش عمر نزد او آمد. وقتی که سعد از دور او را دید گفت: از شر این سوار به خدا پناه می‏برم. پسرش از مرکب پیاده شد و به سعد گفت: شما در میان شتران و گوسفندانتان هستید حال آنکه مردم در مورد حکومت با هم منازعه دارند؟ پس سعد بر سینه او زد و گفت: ساکت باش، من شنیدم که رسول خدا فرمود: خداوند بنده متقی و پاک و گمنام- کسی که از مردم کناره گرفته و مکان خود را بر مردم پنهان می‏کند تا به عبادت بپردازد، یا کسی که خود را آشکار نمی‏سازد و تلاش نمی‏کند تا خود را به مردم بنمایاند یا مردم با انگشت به او اشاره نمایند یا اینکه مردم در مورد او صحبت کنند، بلکه او را در راه خانه به مسجد و مسجد به خانه و خانه به منزل خویشان و برادران می‌توان دید و خود را زیاد نشان نمی‏دهد([2])- را دوست دارد([3]).
از حسن روایت شده که علی دنبال محمد بن مسلمه فرستاد و او را آوردند و به او گفت: چرا در جنگ شرکت نکردی؟ محمد گفت: پسر عمویت- یعنی رسول خدا- شمشیری را به من داد و فرمود: مادام که با دشمن جنگ شد با آن بجنگ. اما اگر دیدی که مردم- مسلمانان- با هم می‏جنگند آن را به صخرهای ببر و در آن فرو کن و سپس در خانه‏ات بنشین تا اینکه از دنیا بروی و یا اینکه مظلومانه کشته شوی. پس علی گفت: او را رها کنید([4]).
از زید بن وهب روایت است که گفت: خبر قتل عثمان به ما رسید و مردم به این خاطر اظهار ناراحتی کردند. پس نزد یکی از دوستانم رفتم که نزد او نیروی تازهای می‏گرفتم و گفتم: چنان که می‏بینی با وجودی که گروهی از صحابه رسول خدا در میان ما هستند مردم مرتکب این قتل شده‏اند. پس ما را نزد آنان ببر. او ما را نزد ابوموسی اشعری امیر کوفه برد. دستوری که ابوموسی به ما داد نهی از فتنه و امر به نشستن در خانه‏هایمان بود([5]).
طبری در ماجرای رفتن ابن‏عباس و اشتر به کوفه برای طلب کمک از مردم آورده است که ابوموسی اشعری- که در آن هنگام امیر کوفه بود- برخاست و مردم را به ماندن در خانه‏های خود و باقی گذاشتن شمشیرها در نیام دعوت کرد و در سخنانی از جمله گفت: فتنه‌ای است که در اثنای آن خفته از بیدار بهتر و بیدار از نشسته بهتر و نشسته از ایستاده بهتر و ایستاده از سوار بهتر. مایه‌ای از مایه‏های عرب- اصل عرب- باشید، شمشیرها را در نیام کنید و سر از نیزهها برگیرید و زه کمانها را ببرید و مظلوم و محنت دیده را پناه دهید تا وضع بهتر شود و این فتنه از میان برخیزد([6]). هم چنین گفت: فتنه وقتی بیاید شبهه ایجاد می‏کند و چون برود روشن می‌شود. این فتنه رنج آور است چون درد شکم که با باد شمال و جنوب و صبا- باد شرقی- و دبور آید و ناگهان آرام شود و کس نداند از کجا آمده است و مرد بردبار را چنان واگذارد که بوده است. شمشیرها را در نیام کنید، نیزه‏ها را کوتاه کنید، تیرها را بگذارید و زه کمانها را پاره کنید و در خانه‏هایتان بنشینید([7]).
ابوموسی در مورد این موضع خود به این روایت از رسول خدا استدلال داشت که در آن پیامبر از ورود به فتنه نهی کرده و به شکستن کمانها و پاره کردن زه آن‌ها و شکستن شمشیرها و بردباری ورزیدن بر مرگ به مانند بهترین فرزند آدم، یعنی هابیل، امر کرده است(منظور این است که بردباری بر مرگ بهتر از حرکت در آن فتنه است، زیرا حرکت بر فتنه می‏افزاید) ([8]). از ابوموسی اشعری روایت است که رسول خدا فرمود: از نشانه‏های آمدن قیامت این است که فتنه‏هایی روی خواهند داد که تیره و تار هستند- منظور التباس و پیچیدگی و شیوع و استمرار آن است- و فرد صبح خون و مال و ناموس برادرش را بر خود حرام می‏داند و چون شب می‌شود آن را حلال می‏شمرد- یا به قول عدهای دیگر: صبح مؤمن است و شب کافر می‏گرددو صبح کافر است و شب مؤمن(یعنی مردم زود رنگ عوض می‌کنند) و کسی که در آن فتنه‏ها نشسته باشد بهتر از کسی است که در آن به پا ایستاده باشد و کسی که در آن به آرامی‏حرکت می‏کند بهتر از کسی است که در آن به تندی حرکت می‏کند. پس کمانهای خود را بشکنید و زه کمانهای خود را پاره کنید و شمشیرهای خود را بشکنید(تا بدین وسیله راه جنگ را بر خود ببندید)- یا جنگ را ترک کنید- پس اگر این فتنه برای کسی از شما روی داد، آن فرد صبر پیشه نماید و تسلیم شود تا اینکه به مانندهابیل کشته شود و به مانند قابیل قاتل نشود- یعنی صبر و بردباری بر مرگ در آن شرایط بهتر از حرکت در آن است، زیرا حرکت موجب ازدیاد فتنه می‌شود-([9]).
عائشه رضی الله عنها می‌گوید: مردی را به مانند عبدالله بن عمر ندیده‏ام که خداوند او را از امور مردم سالم داشته و بر روش پیشینیان خود استوارتر باشد([10]). از سعدی بن جبیر روایت است که گفت: عبدالله بن عمر بر ما عبور کرد و ما امیدوار بودیم که سخن نیکویی را به ما بگوید. مردی از ما پیشدستی کرد و نزد وی رفت و گفت: ای ابوعبدالرحمان در مورد جنگ در فتنه برای ما صحبت کن، زیرا خداوند متعال می‌فرماید:
 [البقرة: ١٩٣] «و با آنان پيكار كنيد تا فتنه‌اي باقي نماند».
پس عبدالله گفت: مادرت به عزایت بنشیند، می‏دانی فتنه چیست؟! محمد با مشرکان می‏جنگید و فتنه ورود به دین آنان- مشرکان- است و مانند جنگ شما بر سر بدست گرفتن حکومت نبود([11]). از نافع روایت است که مردی به ابن عمر گفت: ای ابوعبدالرحمان شنیدهای که خداوند می‌فرماید:
 [الحجرات: ٩]
«هرگاه دو گروه از مؤمنان با هم به جنگ پرداختند، در ميان آنان صلح برقرار سازيد».
پس عبدالله گفت: اینکه از این آیه پند بگیرم و جنگ نکنم برای من بهتر از این است که از آیهای پند بگیرم که در آن خدای متعال می‌فرماید:
[النساء: ٩٣]
«وكسي كه مؤمني را از روي عمد بكشد (و از ايمان او باخبر بوده و تجاوزكارانه او را به قتل برساند و چنين قتلي را حلال بداند، كافر بشمار مي‌آيد و) كيفر او دوزخ است و جاودانه در آنجا مي‌ماند». مگر نمی‏بینی که خدای متعال می‌فرماید:[البقرة: ١٩٣] ما در زمان رسول خدا که تعداد مسلمانان اندک بود این کار را کردیم و فرد به خاطر ترس از این که او را می‏کشتند یا برده می‌کردند در دین خود دچار فتنه می‌شد- یعنی روی از دین خود بر می‏گرداند- اما چون تعداد مسلمانان افزایش یافت دیگر فتنه باقی نماند([12]).
روایت است که امیرالمؤمنین علی، ابن عمر و سعد بن أبی وقاص را به خاطر این موضعی که داشتند مورد تمجید قرار داد و در مورد آنان گفت: آفرین و مرحبا بر این موضعی که سعد بن مالک و عبدالله بن عمر گرفتند که اگر نیک است ثواب بزرگی دارد و اگر گناه باشد خطای آناندک است([13]). در روایت دیگری آمده است: آفرین و مرحبا بر این موضعی که سعد بن مالک و عبدالله بن عمر گرفتند. به خدا قسم اگر این کار آنان گناه باشد، کوچک و مورد مغفرت است و نیک باشد ثواب آن بزرگ و در خور ستایش است([14]).
خطابی می‌گوید: ابن عمر از آن دسته از صحابهای بود که بیشترین پرهیز را از وقوع در فتنه داشت و مردم را از افتادن در آن برحذر می‏داشت. وی تا زمان فتنه عبدالله بن زبیر زنده بود و در جنگ همراه او نشد و از او دفاع نکرد، اما در نماز همراه او می‌شد و اگر نمی‌توانست با او نماز بخواند با حجاج بن یوسف نماز می‌خواند و می‏گفت: اگر فرمانداران ما را به سوی خدا دعوت کردند دعوتشان را اجابت می‏نماییم و اگر به سوی شیطان فراخواندند آنان را رها می‏کنیم([15]).
ابن تیمیه می‌گوید: از وقتی که عثمان به قتل رسید مردم متفرق گشتند و عبدالله بن عمر آن مرد صالح به مکه رفت و هم چنان از فتنه کناره جست و با کسی بیعت نکرد تا اینکه مردم در مورد خلافت معاویه به اتفاق نظر رسیدند- و او هم با معاویه بیعت کرد- گرچه به علی علاقه داشت و معتقد به این بود که علی مستحق خلافت می‏باشد و او را می‏ستود و دوست می‏داشت و کسانی را که به او طعن می‏زدند مورد مذمت قرار می‏داد و فقط در جنگهای فتنه بود که از موافقت با علی امتناع ورزید([16]).
5- سلمة بن أکوع رضی الله عنه
وقتی که عثمان بن عفان به قتل رسید سلمه بن أکوع به ربذه رفت و در آنجا با زنی ازدواج کرد و از آن زن صاحب فرزندانی شد و هم چنان در آنجا بود تا اینکه مدتی قبل از وفات خود بازگشت و در مدینه سکونت گرفت([17]).
ذهبی در مورد وی می‌گوید: وی از جمله افرادی بود که از فتنه کناره گرفتند و همراه با علی وارد جنگ نشد([18]). از حمید بن هلال روایت است که گفت: وقتی که فتنه به تلاطم درآمد، عمران بن حصین به حجیر بن ربیع عدوی گفت: نزد قومت برو و آنان را از فتنه نهی کن. حجیر گفت: من در میان آنان گمنام و ناشناخته هستم و امر من را اطاعت نمی‌کنند. عمران گفت: از جانب من خبر ببر و آنان را نهی کن. راوی می‌گوید: شنیدم که عمران به خدا قسم یاد کرد و گفت: به خدا قسم اینکه من یک برده حبشی سیاه باشم و بزهایی گریزپا را در بالای کوهها بچرانم تا اینکه مرگ به سراغ من آید، نزد من خوشایند‌تر از این است که به سوی یکی از این دو صف پرتاب نمایم، خواهاین تیر به هدف بخورد و یا اینکه به خطا برود([19]).
ذهبی در مورد وی می‌گوید: وی از فتنه کناره گرفت و همراه با معاویه وارد جنگ نشد و چون معاویه به خلافت رسید سعید به سوی او رفت و معاویه به او احترام گذاشت و مال فراوانی به وی عطا کرد([20]). ابن کثیر می‌گوید: وقتی که عثمان از دنیا رفت او از فتنه کناره گرفت و در جنگ جمل و صفین حضور پیدا نکرد و وقتی که معاویه به خلافت رسید، سعید نزد وی رفت([21]). سعید به تنهایی از فتنه کناره نگرفت، بلکه عدهای به تبعیت از او از فتنه کنار نشستند تا اینکه جنگ جمل و صفین به پایان رسید([22]).
8- اسامة بن زید رضی الله عنه
ذهبی می‌گوید: اسامه از سخنی که رسول خدا در آن به وی فرمود: « ای اسامه او را بعد از اینکه گفت: «لا إله إلا الله» کشتی؟ بهره برد و وارد فتنه نشد و از آن کناره گرفت و در خانهاش نشست و کار نیکی کرد([23]). منظور ذهبی از این سخن روایتی است که اسامه بن زید نقل کرده و در آن می‌گوید: رسول خدا مرا در سریهای اعزام کرد. من و مردی از انصار به سوی دشمن با هم مسابقه دادیم و من بر مردی حمله بردم و چون به وی نزدیک شدم آن مرد تکبیر سر داد و من به او ضربهای زدم و او را کشتم و اعتقاد من در آن هنگام بر این بود که آن مرد برای حفظ جان خود تکبیر گفت. سپس اسامه حدیث را ذکر نمود و در آن از جمله می‌گوید: پس پیامبر فرمود: ای اسامه کسی را که «لا إله إلا الله» بر زبان آورد کشتی؟ گفتیم: ای رسول خدا او این سخن را برای نجات جان خود بر زبان آورد. پیامبر فرمود: ای اسامه کسی را که «لا إله إلا الله» گفت کشتی؟ پیامبر همین طور این جمله را تکرار کرد([24]) تا اینکه اسامه گفت: به خدا دوست دارم که من این سابقه خود در اسلام را نمی‏داشتم و امروز مسلمان می‌شدم، اما آن مرد را نمی‏کشتم. من با خدا پیمان می‏بندم که دیگر هرگز فردی را که می‌گوید: «لا إله إلا الله» نکشم. پس پیامبر فرمود: ای اسامه بعد از من؟ اسامه گفت: بعد از شما([25]).
از حرمله روایت است که گفت: اسامه مرا نزد علی فرستاد و گفت: علی اکنون از تو خواهد پرسید و می‌گوید چرا اسامه به جنگ نیامد؟ به او بگو: جواب اسامهاین است: اگر تو در گوشه دهان شیر قرار می‏داشتی من دوست داشتم که در آنجا با تو باشم، لکن من اعتقادی به شرکت در این جنگ ندارم([26]).
ابن حجر می‌گوید: وی چنین عذر خود را خواست که نیامدن وی به جنگ ناشی از بخل به علی و کراهت از وی نبوده است و اگر علی در سخت‌ترین شرایط هم باشد دوست دارد که با وی بوده و شخصاً او را یاری دهد و علت نیامدن وی به جنگ کراهیت از جنگ با مسلمانان است([27]). در روایت دیگری ذهبی از زهری روایت کرده که گفت: علی با اسامه بن زید دیدار کرد و گفت: ای اسامه ما تو را از خود می‏دانستیم، چرا در جنگ همراه ما نشدی؟ اسامه گفت: ای ابوالحسن به خدا قسم اگر تو یک آرواره شیر را بگیری من هم همراه تو آن آرواره دیگر او را می‏گیرم تا اینکه یا هر دو هلاک شویم و یا هر دو زنده بمانیم. اما این کاری که تو در آن هستی- فتنه- به خدا قسم هرگز داخل آن نمی‌شوم([28]).
از وی روایت شده که در مورد علت خروج وی به جنگ همراه با معاویه و پدرش به صفین از وی سوال شد وی در جواب بیان کرد که او برای جنگ بیرون نرفته است، بلکه در اطاعت از پدرش به آنجا رفت. از حنظله بن خویلد عنبری روایت است که گفت: روزی نزد معاویه بودم که دو نفر آمدند و در مورد سر عمار بن یاسر با هم خصومت داشتند و هر کدام می‏گفتند من او را کشته‏ام. عبدالله بن عمرو بن عاص گفت: یکی از شما به نفع دیگری کنار بکشد، زیرا من از رسول خدا شنیدم که فرمود: عمار توسط گروهی باغی کشته می‌شود. پس معاویه گفت: ای عمرو چرا این سخن را می‌گویی، تو که خودت نیز با ما بودی؟! عبدالله گفت: پدرم از دست من نزد رسول خدا شکایت کرد و ایشان به من فرمودند: مادام که پدرت زنده است از او اطاعت کن. من هم در این جنگ با شما بودم اما نمی‏جنگیدم([29]). از او روایت دیگری نیز وجوددارد که بر پشیمانی وی از حضور در جنگ صفین دلالت می‏کند. ابن سعد به صورت مستند از ابن أبی ملیکه([30]) روایت کرده که گفت: عبدالله بن عمرو گفت: من با صفین و جنگ با مسلمانان چکار داشتم، به خدا قسم دوست داشتم که ده سال قبل از آن می‏مردم، اما با این وجود به خدا قسم نه از شمشیرم استفاده کردم و نه با کمانم تیراندازی نمودم([31]).
ذهبی می‌گوید: وی از کسانی بود که از فتنه کناره جست و به سراغ کار خود رفت([32]). از جعفر بن برقان روایت است که میمون بن مهران به بیان دسته‏های مردم و اختلاف آنان در مورد امر عثمان و طلحه و زبیر و معاویه سخن می‏گفت و از جمله چیزهایی که بیان کرد این بود: گروهی که کنار کشیدند از جمله آنان می‌توان به سعد بن أبی وقاص، ابوایوب انصاری، عبدالله بن عمر، اسامه بن زید، حبیب بن سلمه فهری، صهیب بن سنان، محمد بن مسلمهاشاره کرد که همراه با بیشتر از ده هزار نفر از اصحاب رسول خدا و تابعین آنان بودند و همگی گفتند: ما عثمان و علی را دوست داریم و از هیچ یک از آن دو تبری نمی‏جوییم و بر مؤمن بودن آن دو و پیروان آنان شهادت می‏دهیم و در مورد آنان خوف و رجا داریم([33]).
ابن أبی شیبه و خلیفه بن خیاط و ابن سعد از شعبه روایت کرده‌اند که گفت: از حکم سوال کردم: آیا ابوایوب در جنگ صفین شرکت کرد؟ گفت: خیر، اما در جنگ نهروان شرکت داشت([34]).
روایت است که وی در جنگهای جمل و صفین شرکت نداشت. وی یکی از راویان احادیثی است که از ورود در فتنه نهی می‌کنند. وی می‌گوید: رسول خدا فرمود: فتنه‏هایی روی خواهد داد که کسی که در آن فتنه‏ها نشسته باشد بهتر از کسی است که در آن‌ها به پا ایستاده باشد و کسی که در آن‌ها به پا ایستاده باشد بهتر از کسی است که در آن‌ها راه برود و کسی که در آن‌ها راه برود بهتر از کسی است که در آن‌ها به تندی حرکت می‏کند. هر کس در معرض آن‌ها قرار بگیرد آن فتنه‏ها او را بهلاکت می‏اندازند. هر کس پناهگاه و مفری برای فرار از آن فتنه‏ها پیدا کرد به آنجاها پناه ببرد([35]).
ذهبی می‌گوید: وی فرماندار عثمان در مصر بود. گفته‏اند وی در نبرد صفین شرکت داشت. اما رأی ظاهر این است که وی به رمله رفت و در آنجا عزلت اختیار کرد([36]).
اینها تنها قطرهای از دریای سخنان صحابهای است که از فتنه کنار نشستند و در آن شرکت نکردند و حتی برخی از آنان دیگران را از حضور در آن بر حذر می‏داشتند. این امر اقتناعی بود که تکوین یافته از خلال احادیثی بود که روایت کرده‏بودند و در آن‌ها از ورود به فتنهای که در آینده میان مسلمانان روی می‏داد نهی کرده‏بودند. این صحابه میان جنگ با خوارج و جنگ در جمل و صفین قائل به تفاوت بودند، چه تعدادی از آنان چون أبو برزه و أبوأیوب انصاری که از فتنه میان مسلمانان در جمل و صفین عزلت گرفته بودند در آن شرکت داشتند. نیز این گروه از صحابه که از فتنه عزلت گرفته بودند بعد از اینکه معاویه خلافت را بعد از کناره گیری حسن بن علی از خلافت و بیعت امت با او بدست گرفت، به سرعت با معاویه بیعت کردند.
ابن حجر می‌گوید: همه افرادی چون عبدالله بن عمر و سعد بن أبی وقاص و محمد بن مسلمه که از فتنه کنار کشیده بودند با معاویه بیعت کردند([37]).


[1]- مجموع الزوائد7/299. طبرانی آن را روایت کرده و رجال آن، رجال روایات صحیح است.
[2]- دو معنا در مورد آن روایت شده که یکی در شرح نووی بر صحیح مسلم و دیگری در شرح ریاض الصالحین آمده است. مترجم
[3]- صحیح مسلم4/2244.
[4]- مسند احمد4/225. در سند آن انقطاع وجود دارد. البتهاین حدیث به طریق دیگری هم روایت شده است؛ المعجم الکبیر، طبرانی12/177-178. هیثمی‏ می‌گوید: در مجمع الزوائد(7/301) آمده و رجال آن ثقه هستند.
[5]- تاریخ ابن عساکر، ص487-488.
[6]- تاریخ طبری5/513.
[7]- همان5/515.
[8]- أحداث و أحادیث فتنة الهرج، ص181.
[9]- سنن الترمذی3/332. ترمذی می‌گوید: حسن غریب است.
[10]- مصنف ابن أبی شیبة8/259.
[11]- صحیح البخاری8/95.
[12]- سیر أعلام النبلاء3/228-229.
[13]- مجموع الفتاوی4/440.
[14]- سیر أعلام النبلاء1/119-120؛ مجمع الزوائد7/246.
[15]- العزلة، خطابی، ص20-21.
[16]- منهاج السنة6/285.
[17]- صحیح البخاری6/285.
[18]- سیر أعلام النبلاء2/509.
[19]- مصنف ابن أبی شیبة10/15؛ المعجم الکبیر، طبرانی18/105. راویان آن راویان روایات صحیح می‏باشند.
[20]- سیر أعلام النبلاء3/446.
[21]- البدایة و النهایة8/91.
[22]- سیر أعلام النبلاء3/446.
[23]- همان2/500-501.
[24]- صحیح مسلم، شماره96؛ المستدرک، حاکم3/116.
[25]- سیر أعلام النبلاء2/505. اسناد آن صحیح و رجال آن ثقه هستند.
[26]- صحیح البخاری8/61-68.
[27]- فتح الباری13/67.
[28]- سیر أعلام النبلاء2/504.
[29]- مسند احمد2/164سند آن صحیح است؛ تهذیب التهذیب3/52.
[30]- ابوبکر عبدالله تمیمی. وی از عبادله اربعه- چهار راوی حدیث که عبدالله نام داشته‏اند- روایت کرده است. تهذیب التهذیب5/268.
[31]- طبقات ابن سعد4/266. راویان آن ثقه هستند.
[32]- سیر أعلام النبلاء2/18.
[33]- دول الإسلام1/29؛ تاریخ دمشق، ص503-505.
[34]- مصنف ابن أبی شیبة15/303؛ تاریخ خلیفه بن خیاط، ص196؛ الطبقات الکبری3/249.
[35]- صحیح مسلم4/2211-2212.
[36]- سیر أعلام النبلاء3/33.
[37]- أحداث و أحادیث الفتنة، عبدالعزیز دخان، ص212.